no walls any more

از اينجا فرار كرده ام...

به دنبال من اگر باشي: http://winesymphony.blogspot.com

DREADful

هر كسي يه جور درگيره، يكي با بچه اش، يكي با دوست دخترش، يكي با درسش، يكي با سياست، يكي با زنش و يكي با خودش... انقدر درگير كه گاهي نگاهي به اطرافشون نميندازن، از بين اين انسانهاي درگير يك عده فقط درگيرن، تمام تلاششون اينه كه مشكلشون رو حل كنن، يه عده تلاش مي كنن اگه مشكلشون حل نميشه مشكل جديدي نسازن، اما اما ناز اون عده كه همه رو درگير مشكلشون مي كنن...انگار همه عالم و آدم بايد جمع بشن و بي خيال زندگي خودشون دنبال مشكل اين باشن...

هميشه از دوره دبيرستانم حس خوبي داشتم، بخش بزرگي از اين حس خوب به خاطر رضايتيه كه اون دوران از خودم داشتم... اون دوران يا جزو اونها بودم كه درگير مشكل خودم بودم يا جزو اونها كه لبخند مي زنن تا مشكل جديدي ايجاد نشه... اما انگار ظرفيت انسانها محدوده... يه جايي، يه نقطه اي از زمان تكميل ميشه...

انگار همه "خود غريهايي" كه از سال دوم دانشگاه شروع شد كم كم ظرفيت من رو تكميل كردن، انگار همه اتفاقهايي كه با خراشهاي روحي كوچيك همراه بود كمك كردن تا من آدمي بشم كه نمي خوام. مي فهمي چقدر سخته آدمي بشي كه نمي خواي؟ كه هيچ كس نمي خواد؟ مي فهمي حس سقوط يعني چي؟

تمام اتفاقات بد و لعنتي كه برام ميفته همه از درون خودمه، وقتي از دور بهشون نگاه مي كنم مي بينم من كاري كردم كه نبايد، من اوني بودم كه نبايد... اما اتفاقي كه افتاده رو ديگه نمي تونم جمعش كنم... از همه بدتر اينكه تو همه اتفاقها تنهام، انقدر خودخواهم كه نمي تونم با كسي در موردش حرف بزنم، انقده مغرور كه نمي تونم بگم اشتباه كردم و انقده سخت گير كه نمي تونم خودم رو ببخشم... در يك كلمه به تمام معنا وحشتناكه... دلم مي خواد يه روز همه سنگهام رو با خودم وا بكنم و آخرش برگردم به خودم بگم نگار تو آدم بدي نيستي...آخرش دو تا سيلي به خودم بزنم ولي در عوض خودم رو ببخشم...همه چيزهاي بد تموم بشه و من هموني بشم كه مي خوام... اما انگار مغزم كلفت شده... ديگه خودش رو نمي بينه، نمي تونه با خودش حرف بزنه... انگار اتفاقي كه نبايد افتاده...

من از تو متنفرم...

هويت من در نگاه ديگران به من نهفته است. هويت تو چطور؟

يك لباس، يك بي سيم، يك تفنگ و يك چفيه... اين هويت توست... وقتي اينها را داري من حق ندارم از تو كارت بخواهم... من حق ندارم به حكم سپاهي كه نه تاريخش معلوم است نه موضوعش و معلوم نيست از كدام توالتي گير آورده اي اعتراض كنم...

در فرودگاه اگر هويت من براي تو احراز نشود اين من هستم كه بايد بازداشت بشوم...

در خيابان و همه جا اگر هويت تو براي من احراز نشود باز هم اين من هستم كه بايد بازداشت بشوم...

براي تو حرف من دروغ است و تو صفحه دوم شناسنامه من را نگاه مي كني... حرف تو بايد بي هيچ مدركي براي من حجت باشد...

من فقط از تو يك نشانه خواستم... اما تو بي نشاني، بي هويتي... هي ارزشي براي تو ارزش نيست... تنها توانايي تو همان است كه نشان دادي... فحش، ارعاب، كتك... تو هيچ نيستي و كبودهاي ديرينه خود را با " غلط كردم" امثال من مي خواهي جبران كني... و وقتي از من اين حرف را نمي شنوي، وقتي كسي از تو نمي ترسد، سازمان و قدرتت را به ميدان مي آوري، تصور كن چه حسي دارد ديدن تو كه براي اثبات خودت دست و پا مي زني، براي اينكه فقط ثابت كني وجود داري مدام تهديد مي كني... يك گردان را صف مي كني در مقابل يك نفر و اين اوج ضعف تو را به خودت ثابت مي كند...

مي دانستم تو نه كارتي داري، نه اگر داشته باشي نشان خواهي داد، مي دانستم در نهايت اين منم كه بايد كوتاه بيايم... اما خواستم فقط چند لحظه مضطرب شوي، چند لحظه حاكم كل نباشي، خواستم بار ديگر كه به خودت اجازه تعرض مي دهي كمي فكر كني، به عاقبتش... به اينكه اگر كسي پرسيد تو كي هستي جوابي داشته باشي...گر چه تو از هر جوابي بي نيازي... تو در ذهن من ثبت شدي... هوس يكبار ديگر ديدن دست و پا زدنت بدجور مرا وسوسه مي كند...

from a friend just far away...

ستاره

غمت مغلوب تو خواهد بود
اگر عشق
پیروز وجودت باشد

تو
ستاره ای
ازعاشقانه های سرزمین سبز،

سیاره خواهی شد
سیاره

اگر عشق
پیروز وجودت باشد.



ونکوور 12 ژانویه

خائن هميشه خائنه...

شنبه تعطيل بود... يكشنبه هم تعطيل بود... من براي 5 شنبه مرخصي گرفته بودم كه برم تبريز. 4شنبه بچه ها تصميم گرفتن با مهندس صحبت كنن كه 5شنبه تطيل بشه، آقاي "م" هم گفت كاري نداره و مي خواد تعطيل بشه. مهندس 5شنبه رو تعطيل كرد .

دوشنبه اومديم شركت... آقاي "م" 5 شنبه اومده بوده سر كار...

ديروز بازي فوتبال بود... بچه ها از مهندس خواستن 2 شركت رو تعطيل كنه...من ترجيح مي دادم بمونم،‌گفتن اگه همه مرخصي بگيرن تعطيل ميشه... همه گفتن ما ميريم، آقاي "م" هم گفت من مي رم... ناهارش رو خورد... اومد نشست اينترنت بازي تا 2 بشه... 1.5 همه رفتن. من 2 رفتم...

امروز اومدشم شركت... آقاي "م" تا 4.5 مونده بود شركت...

باز از خودم بيشتر از همه عصبانيم كه اختيار تصميم هام رو مي دم دست اين آدمها... همون بار اول بايد مي شناختم طرفم رو... اما حيف كه انسان و بوي‍ه من موجود فراموشكاريم... شايدم هم انقدر حركات ريز و درشت بهزاد رو تو حافظه ام نگه مي دارم كه جايي براي كارهاي ديگران نيست... شرمنده شدم از بزرگواريش...

I have to change my point of view...

پنداشتی چون کوه،

کوه خامش و مسرورم؟

بی درد، سنگ ساکت بی دردم؟

نی...

قله ام،

بلندترین قله ی غرور.

اینک درون سینه ی من التهابهاست

هر چند

نستوه کوه ساکت و سردم

لیک

آتشفشان مرده ی خاموشم...

پ.ن:  یه روزی که اصلا یادم نیست با باوری که هیچی ازش به جا نمونده این شعر رو اول جزوه یکی از درسهام که هیچی ازش یاد نگرفتم نوشتم... امروز با خوندن دوباره اش در درون خودم دنبال اون حس تلاشی گشتم که من رو به امیرکبیر کشوند.. اون حس تغییری که من رو به پژواک کشوند... اون حس متفاوت شدنی که من رو به چلچراغ کشوند... اون حسی که هر مرحله از زندگیم کمرنگترش کرد و من گذاشتم تا فراموش بشه...

bir turkce sarki....

Hiç yara almadan
Aynadan geçemezsin
Geçemezsin aynadan
Hiç yara almadan
پ.ن: مگه چند تا ترك هست كه وبلاگ من رو بخونه؟ و چون مطمئنم ترجمه كردنش به فارسي همه زيباييش رو خراب مي كنه من هم ترجمه اش نمي كنم اما معنيش رو براتون مي نويسم: ميگه بدون هيچ زخم برداشتني نميشه از توي آينه رد شد... گند زدم به حسش

من اگر در ايران نبودم،‌ نه كه ايراني نبودم،‌اما اگر هرجايي جز ايران اين 30 سال بودم نه مهندس مي شدم،‌نه برنامه ريز نه استاد و نه دكتر... من اگر جاي ديگري بودم رقاص مي شدم... آزاد و رها تنم را نه به زمين كه به هوا تحميل مي كردم... موسيقي و حركت را كه به هم مي دوختم زندگي آفريده ميشد... من اگر در ايران نبودم،   نه كه ايراني نبودم، نه در دود كه در رقص غرق مي شدم... فاصله، فرياد و هر آنچه دلم را مي آزارد در موسيقي، در تلاش د رحركت گم مي شد... رقص در باد برايم تنها يك فيلم نبود،‌ من بودم آنكه باد دستش را به سرم مي كشيد... من بودم آنكه انگشتان پايش چمن را مي بوسيد... ديگر  لمس تنم با سبزه حسرت نبود... من اگر در هر جاي ديگري جز ايران امروز بودم با باد، با دريا و با خدا مي رقصيدم... زندگي گذر ساعتها و روزها نبود،  زندگي كار نبود، زندگي خود زندگي بود... پر از افتادن و برخاستن... هزار هزار بار افتادن و باز هم رقصيدن يعني  خود زندگي... من اگر مي رقصيدم مهربان بودم...

فقط يك لحظه بود...

هفته پيش حلقه ازدواجم رو گم كردم، به نظر شما  آيا چيزي تغيير كرده؟