هويت من در نگاه ديگران به من نهفته است. هويت تو چطور؟

يك لباس، يك بي سيم، يك تفنگ و يك چفيه... اين هويت توست... وقتي اينها را داري من حق ندارم از تو كارت بخواهم... من حق ندارم به حكم سپاهي كه نه تاريخش معلوم است نه موضوعش و معلوم نيست از كدام توالتي گير آورده اي اعتراض كنم...

در فرودگاه اگر هويت من براي تو احراز نشود اين من هستم كه بايد بازداشت بشوم...

در خيابان و همه جا اگر هويت تو براي من احراز نشود باز هم اين من هستم كه بايد بازداشت بشوم...

براي تو حرف من دروغ است و تو صفحه دوم شناسنامه من را نگاه مي كني... حرف تو بايد بي هيچ مدركي براي من حجت باشد...

من فقط از تو يك نشانه خواستم... اما تو بي نشاني، بي هويتي... هي ارزشي براي تو ارزش نيست... تنها توانايي تو همان است كه نشان دادي... فحش، ارعاب، كتك... تو هيچ نيستي و كبودهاي ديرينه خود را با " غلط كردم" امثال من مي خواهي جبران كني... و وقتي از من اين حرف را نمي شنوي، وقتي كسي از تو نمي ترسد، سازمان و قدرتت را به ميدان مي آوري، تصور كن چه حسي دارد ديدن تو كه براي اثبات خودت دست و پا مي زني، براي اينكه فقط ثابت كني وجود داري مدام تهديد مي كني... يك گردان را صف مي كني در مقابل يك نفر و اين اوج ضعف تو را به خودت ثابت مي كند...

مي دانستم تو نه كارتي داري، نه اگر داشته باشي نشان خواهي داد، مي دانستم در نهايت اين منم كه بايد كوتاه بيايم... اما خواستم فقط چند لحظه مضطرب شوي، چند لحظه حاكم كل نباشي، خواستم بار ديگر كه به خودت اجازه تعرض مي دهي كمي فكر كني، به عاقبتش... به اينكه اگر كسي پرسيد تو كي هستي جوابي داشته باشي...گر چه تو از هر جوابي بي نيازي... تو در ذهن من ثبت شدي... هوس يكبار ديگر ديدن دست و پا زدنت بدجور مرا وسوسه مي كند...