ببخشید...
به زور تونسته بودم مرخصی بگیرم..اخه تازه 5 روز بود می رفتم سر کار... خاطرات زیادی رو به خاطر نبودن کنار خانواده ام از دست داده بودم اما این یکی رو حتی به قیمت از دست دادن کارم حاضر نبودم از دست بدم.... سالها تمام دعای مادر دیدن این لحظه بود... بارها و بارها دلم از غصه ترکیده بود تا تو بیایی... و اون روز تو قرار بود بعد از 7 سال چشم انتظاری بیایی... من اولین نفری بودم که دیدمت، حتی قبل از مادرت که انقدر مراقب بود تا وقتی میایی همه چیز خوب باشه... پدرت رو راه تداده بودن... این برای یه پدر بدترین اتفاقه... یه موجود کوچولو، تپل و سفید که همش داشت گریه می کرد.... یه لحظه که آروم شدی تازه تونستم چشمات رو ببینم... تو از اون فرشته ها بودی که بال نداشت... فردا روزیه که بالهات رو چیدن و فرستادنت زمین تا ما رو خوشحال کنی...

every one deserves a fresh start...