ببخشید...

به زور تونسته بودم مرخصی بگیرم..اخه تازه 5 روز بود می رفتم سر کار... خاطرات زیادی رو به خاطر نبودن کنار خانواده ام از دست داده بودم اما این یکی رو حتی به قیمت از دست دادن کارم حاضر نبودم از دست بدم.... سالها تمام دعای مادر دیدن این لحظه بود... بارها و بارها دلم از غصه ترکیده بود تا تو بیایی... و اون روز تو قرار بود بعد از 7 سال چشم انتظاری بیایی... من اولین نفری بودم که دیدمت، حتی قبل از مادرت که انقدر مراقب بود تا وقتی میایی همه چیز خوب باشه... پدرت رو راه تداده بودن... این برای یه پدر بدترین اتفاقه... یه موجود کوچولو، تپل و سفید که همش داشت گریه می کرد.... یه لحظه که آروم شدی تازه تونستم چشمات رو ببینم... تو از اون فرشته ها بودی که بال نداشت... فردا روزیه که بالهات رو چیدن و فرستادنت زمین تا ما رو خوشحال کنی...

گیندا داره گریه می کنه... گیندا خیلی دوست داشت برا تولدت بغلت کنه... اما به قول بابات زندگی خرج داره... اینجور لحظه ها مطمئن میشم که من آدم خارج رفتن نیستم... تو داری بزرگ میشی و من تمام خاطرات بزرگ شدنت رو از دست دادم... آراز خاله ات خیلی دوست داره....

با تو نیستم...

1- فردا آخرین امتحان دوره فوق لیسانسمه... اگه تصمیم نگیرم که یه فوق دیگه بگیرم شاید تا مدتها آخرین امتحان زندگیم هم باشه...

2- برای امتحان فردا و در جهت حال دادن به خودم یه قسمت مهم و اساسی رو بی خیال شدم و نمی خونم...

3- درس خوندن تو خونه مخصوصا وقتی یک نفر حواسش هست که امتحان داری و برات خوردنی میاره و ناهار میذاره بعد از شبهای پر از التهاب امتحان خوابگاهی نعمتیه که خاطرات خوابگاه رو هم شیرین می کنه..

4- هیچ وقت به خودم اجازه ندادم که واقعا فکر کنم کسی بد ذاته... همیشه همه برام انسان هستن و در بدترین شرایط من فقط عصبانیم...

5- گاهی از اینکه قید همه رو زدم حس بدی بهم دست میده اما هر چی تحلیل می کنم می بینم بهترین تصمیم رو اون موقع گرفتم  تا امروز اینی باشم که هستم...

6- می خوام برای ساختن بعضی چیزهای فروریخته یا فراموش شده دوباره وقت بذارم...

7- لبخند...

بشنو از تو...

وطنم،

از پشت امیدهای غبار گرفته ی دلم برایت می نویسم

دیگر چهره نیلگونت پیدا نیست

دیوار نگاهم را با خون تو رنگین کرده اند

وطنم

بلند سرزمین نور

تمدن زنده ی سالیان دور

آتشکده ی سوزان غرور

از آتشی که به جان داری بگو

از طنین ناله شبانه مردم بگو

که خدا را حواله گرفته اند

از دردهای مانده در تاریخ جوانان بگو

که مشت گره کرده بر زمین سرد تو می کوبند

از خود بگو

که به اشک و آه نشسته ای

از خود بگو

که به نام تو

و به نام آفریدگار تو

تو، خدا و ما را نشانه گرفته اند...


من... او... باد...

می نوشت... گاهی نگاهی به ساعتش می کرد ، می نوشت... پنجره را باز می کرد و ورقها را رو به خورشید می گرفت... می گفت متن هم مثل انسان است... بی نور نمی تواند زنده بماند... گاهی ورقی را باد می برد... می گفت دیدی مثل انسان است... به باد می رود...

 نوشته هایش زیاد عمر نمیکردند... همه را می سوزاند... خاکستر را در بالش کوچکی می ریخت... می گفت این بالش همه ی داراییش است... شب را با خاکسترها صبح می کرد... می گفت اینطوری به من نزدیکترند... فقط با من زنده اند...

چند روز پیش دوباره دیدمش... از پشت پنجره ای که رو به خورشید باز کرده بود... همه جا  تیره  شد... داراییش را هم باد برده بود...



و من باز خواهم گشت...

دیروز قالیمون هم رسید... امروز صبح سر اولین صبحونه تو خونه خودمون به این فکر می کردم که وقتی بخوام این خونه و متعلقاتش رو بذارم و برم دلم برای این قالی تنگ میشه...

این اواخر اوضاع من هم مثل اوضاع مملکت قروقاطی شده... اما باید راهی باشه که زندگی مشترک با درس و کار و پایان نامه هماهنگ بشه...

پ.ن: حس می کنم در طول این مدت که خودم رو جمع و جور می کنم کسانی رو از خودم ناراحت کردم... اما مطمئنم انسانهای بزرگواری هستن....



و چه اندازه...

داشتم به حسین فکر می کردم... به اینکه چقدر تصمیمی که گرفته خوشحالم کرد... و چقدر عجیب  که همون لحظه اسمش رو موبایلم بود...

مرسی..

بهت یعنی من... رفیق یعنی چی؟