از تو وبلاگ یکی از دوستام لینک وبلاگی رو که بگمانم باید آشنا باشه ولی نیست رو پیدا می کنم و شروع می کنم به خوندن... خیلی جالب و کوتاه در مورد احساس های خوب و بدش نوشته... تمام مطالبش رو با ذوق خاصی می خونم و جالب تر اینه که اغلب کارهایی که نوشته می خواد انجام بده، اغلب کارهایی که انجام میده (به  جز آکواریومش) شبیه کارهای منه.. من چقدر شبیه همه ی آدمهام... و چقدر تصور می کردم با بقیه فرق دارم...نه لزوما فرق خوب حتی فرق بد... به نظرم همه ی آدمها همینطورن، هر کسی فکر می کنه با بقیه فرق داره و شباهتهاش با بقیه براش جالبه..

* دیگه تقریبا مطمئن شدم که بعد از عید نمی خوام تو وضعیت الانم باشم و حتما تو چند زمینه معین تغییراتی ایجاد کرده باشم... برای بحث کار فکر کنم از همین فردا باید تلاشهام رو شروع کنم...

*دلم می خواد یکی از دوستام عروسی کنه و من تا دلم می خواد برقصم.. کسی پایه نیست این لطف رو در حق من بکنه؟

برسان سلام ما را..

باز هم مصادیق( اینم از اون واژه های بی خودیه که هی مشخصش می کنن اما کسی محل بهش نمیذاره) مشخص کردن و اینبار مصادیق جرم سیاسی....

"فعالیت‌‏های تبلیغی موثر علیه نظام،‌برگزاری اجتماعات و یا راهپیمایی غیرقانونی، نشر اکاذیب به طور گسترده و یا تشویش اذعان عمومی از طریق سخنرانی در مجامع عمومی ،توزیع اوراق چاپی، تلاش موثر برای اختلاف‌‏افکنی میان ادیان و مذاهب به عنوان جرم سیاسی عنوان شده است"

"‌در یکی از تبصره های این قانون آمده؛ صرف انتقاد از نظام سیاسی یا اصول قانون اساسی، اعتراض به عملکرد مسوولان کشور یا دستگاه‌‏های اجرایی بیان عقیده در امور سیاسی، اجتماعی، اقتصاد جرم محسوب نمی‌‏شود"

حالا اگه می تونی برو تو خیابون به بقال سر محل بگو  آقا این چرا گرونه؟ شب نشده به جرم سیاسی و نقد نا به جا به ساحت مقدس جناب مدیر دولت می برنت پیش حسین ما...اگه دیدیش...

این داستان واقعی است...

زمان یه روز نا معلوم- مکان خوابگاه دختران

بوی گند دستشویی همه ی راهرو رو گرفته، بچه ها به سرپرستی خبر دادن که چاه توالت گرفته اما هنوز از هیچ تعمیر کاری خبری نیست... پس از چند ساعت بالاخره پیج ورود یک مرد به حریم نانه ی خوابگاه رو خبر میده.. مردی با لباس کار و فنر بلندی به روی شونه اش... و تلاشهایی که نا موفق می مونه و ما باید تا فردا این بو رو تحمل کنیم...

زمان: فردای روز نا معلوم - مکان همان خوابگاه

سنگ توالت رو از جاش در آوردن... همهمه ی عجیبی تو خوابگاه پیچیده.. یک کیسه مشکی رو سریع به بیرون خوابگاه منتقل می کنن، مسئولین به یه عده بی مسئولیت تر از خودشون دارن خبر میدن... نیش تعمیرکار تا بنا گوش بازه... یک عده طبقات رو بالا پایین می گردن تا خبر رو به همه برسونن...تو چاه توالت یه جنین پیدا شده...

ب...غ...ض...

یه چیزی تو گلوم گیر کرده، هر چی آب می خورم پایین نمیره...داره به مغزم فشار میاره... اما هنوز نفس می کشم..

آی هیت...

از اینجا بدم میاد...

از گیرهای الکی یه مشت احمق بدم میاد...

از سرو کله زدن سر مسائل بی خودی که هیچ ربطی به زندگی من نداره بدم میاد..

از دیدن هر روزه ی بعضی آدمها، از شنیدن صداشون بدم میاد...

از اینکه خودم نباشم بدم میاد...

مرسی...

چه هدیه ی ولنتاینی گرفتم من...

پریزین بریک...

۱- حسین رو باز گرفتن... به خانواده اش گفتن برید بعد از عید بیاین... اگرچه بین من و حسین از نظر هدف و خواسته شباهتهایی وجود داره اما از نظرخط مش خیلی با هم فرق داریم. و با وجود اینکه روش حسین و همرزمهاش( اگه رزمی وجود داشته باشه) رو قبول ندارم، اما به شدت عقیده دارم تا زمانی که آسیبی به کسی نرسوندن و آزادی کسی رو سلب نکردن، کسی حتی حکومت حق نداره باهاشون برخورد کنه و البته مسلما این روش برخورد رو هم قبول ندارم. بگذریم از حرفهایی که همه می دونیم و هیچ فایده ای دراین سالها نداشته ، چون اونها کار خودشون رو میکنن و ما کار خودمون رو.. برای حسین به عنوان دوستم خیلی ناراحتم اما نگرانش نیستم چون خودش آگاه بوده و انتخاب کرده...

۲- تو جمع ورودی ۸۰ایها از اولین آدمهایی بودم که وارد فعالیت های دانشجویی شدم.. بعضی از دوستهام رو سال های آخر دانشگاه با انجمن وبچه هاش آشنا کردم اما هیچوقت خودم نخواستم وارد انجمن بشم چون فکر می کردم هنوز در مورده عقیده ام به نتیجه نرسیدم. هنوز اون آرمان رو ندارم که بخوام براش تلاش و مقاومت کنم. از کار سیاسی هیچوقت ترس سیاسی نداشتم.حتی از زندان رفتن هم نمی ترسیدم. همه ی واهمه من از این بوده که کسی ازم بپرسه چرا و من نتونم به خودم و اون جواب بدم... نتونم بگم برای چی دارم مبارزه می کنم...

۳- شاید از معدود آدمهایی باشم که کاملا تو روند ورود حسین به جریان های انجمن و کارهای سیاسیش بود...شروع کارش از نشریه و ورودش به انجمن.. و چقدرسعی کردم راضیش کنم که دوست انجمن بمونه نه عضوش... چون اعضای انجمن رو اصلا قبول نداشتم و هنوز هم خیلی از کارهایی که به اسم آرمان و عقیده تو انجمن انجام می گیره رو من به پای جو گیری سنین ۲۰ تا ۲۵ سالگی میزارم... شرطی شدن نوع فعالیتها، کارهای تکراری بدون نتیجه و نوآوری و سنجش موقعیت، اقدامات بدون پشتوانه نظری وعقیده ای، روشهایی که امتحان شده و جواب نداده، و از همه بدتر عقب انداختن امتحانها... وقتی دولت نهم با خفقانهای اوایل انقلاب روی کار اومد خوشحال بودم از اینکه اندیشه شکل می گیره...تئوریها رشد می کنه و بچه ها به جای عروسک دست این و اون بودن و کارهای عملی بیفایده رو تکرار کردن که البته زحمت زیادی هم براش می کشیدن، سراغ کتابها میرن،می خونن، می خونن، میخونن و گاه می نویسن تا خودشون رو بسنجن... پربار شدن سایت خبرنامه امیرکبیر یکی از نشونه های بارز همین خفقان امیدوار کننده بوده که بابتش باید از دولت نهم تشکر کرد...

۴- باور دارم کسیکه برای  عقیده اش داره مبارزه می کنه باید بهترین راه رو انتخاب کنه، سیاست، کار سیاسی و حتی کار غیر سیاسی فقط مبارزه نیست، قسمت بزرگش ساختنه، اونم از راه درستش.. آدم باید فرصت ها رو بسازه و از فرصتها استفاده کنه.. تو شرایط فعلی حضور ادمها  اهمیت داره نه تو زندان بودنشون.. شناخت صحیح موقعیت و فضا و برنامه ریزی  متناسب با اونه که جواب میده نه کارهای یک بام و دو هوا...

۵- بدون اینکه بخوام کسی رو زیر سوال ببرم یا تلاش های کسی رو نا دیده بگیرم یا در رابطه با انتخاب کسی قضاوت ارزشی کنم یا سختی هایی رو که بچه ها تحمل کردن بی ارزش نشون بدم می خوام بگم زندان رفتن در را آرمان و عقیده ( اگر آرمان و عقیده ای باشه در اصل) ارزش نیست، فقط یک وسیله است که باید ازش در جایی استفاده کرد که بهترین کارآیی رو داشته باشه...

پ.ن: نباید با نمادسازی های بی محتوا سعی کرد که احساسات آزادی خواهانه انسانها رو برانگیخت...

یاغی ترم....

من همان مجنون مست یاغی نیستم... من یه مجنون مست یاغی دیگه هستم...

می ترسم و خوشحالم...

خاتمی رسما اعلام کرده که برای ریاست جمهوری کاندیدا میشه... با وضعیت امروز جامعه و بویژه دولت همه خوب می دونن کسیکه تو این وضعیت دولت جدید رو تحویل میگیره چه ریسک بزرگی کرده و اگه اون شخص خاتمی باشه چقدر ممکنه به وجه اش ضربه بزنه...من هم خوشحالم از اومدن خاتمی هم نگرانم... دوستی می گفت حالا که خاتمی اومده باید ببازه... و این وظیفه ی ماست... نمی دونم.. تو این وضعیت باختن خاتمی توی انتخابات هم باز به وجهه ی خاتمی ضربه میزنه... من می ترسم... شاید کاش نمیومد... و حالا که اومده کاش بتونه کاری بکنه... من می ترسم خاتمی باز هم جایی که نباید کم بیاره...

پ.ن: یادمه تو پلی تکنیک همه می گفتن پژواکی ها یا عاشق هستن یا دیوونه.... اما ما باز پژواکی موندیم...  

نمی دونم اینها رو باید اینجا بنویسم یا نه بهتره روی یه کاغذ واسه خودم بنویسمشون مثل خیلی که نه بعضی حرفهای دیگه که همیشه برای خودم نوشتم و نتونسم اینجا داد بزنم.. شایدم وسط نوشتنم تصمیم بگیرم که بی خیال بشم..

سردرد بدی دارم اما چیزی جز سردرد اذیتم می کنه... یه حس از اینکه چرا اونجوری که فکر می کنم، دوست دارم و اعتقاد دارم عمل نمی کنم انگار در مقابل واکنش هام کم میارم.. جالب اینه که بارها و بارها آدمهای مختلفی بهم گفتن که می تونم احساساتم رو کنترل کنم و یا به روی خودم نیارم اما من بارها و بارها کم آوردم، نمی دونم حق داشتم کم بیارم یا نه باید مطابق منطقم رفتار می کردم... بارها به آدمهایی که بهم نزدیک شدن گفتم که من از دور آدم دوست داشتنی هستم از نزدیک غیرقابل تحمل میشم... دیروز یه دوست هم همین رو بهم گفت.. اما من مطمئنم وقتی کسی رو اذیت می کنم اصلا هدفم و نیتم اذیت کردنش نیست.. من آدمها رو از دوست داشتنم اذیت می کنم.. اگه کسی رو دوست نداشته باشم اصلا کاری به کارش ندارم فقط یه جوری بهش نشون میدم که دورو برم نپلک... سعی نمی کنم اذیتش کنم...

من در مورد آدمهایی که دوستشون دارم خیلی حساس میشم... و حتی خیلی زود رنج میشم... انتظاراتم رو سعی می کنم کنترل کنم اما آیا حق ندارم در مورد بعضی ادمهای خاص امنتظاراتم رو کنترل نکنم؟ نه ندارم و من می دونم که حق ندارم.. اینجاست که کاری می کنم که می دونم اشتباهه.. اینجاست که پیش خودم کم میارم...

از دست خودم عصبانیم... از دست خودم ناراحتم... از اینکه گاهی کارهایی کردم که دوست نداشتم و فقط واکنشی برخورد کردم ناراحتم... از اینکه گاهی نمی تونم اونجوری که همیشه تصور می کردم تو اون موقعیت انجام میدم رفتار کنم ناراحتم... اون منی که دوست دارم نیستم...

قار یاغدی دیزدن...

خانه ی کودکی هایم شیروانی داشت... شیروانی را قرمز رنگ کرده بودند... شبهای سرد زمستان آذربایجان آسمان قرمز رنگ می شد.. نوید برفی بود که صبح را به خواب پیوند میزد...صدای رادیوی صبح را از زیر پتو دنبال می کردم..." اطلاعیه..." و خواب بر چشم های من سنگینی می کرد... و پس از دو ساعت بیشتر خوابیدن سفیدی روی شیروانی انباری چقدر لذت داشت...

بزرگتر که شدم وقتی آسمان قرمز می شد تا صبح چند بار در خانه را با شوق باز می کردم.. چراغ سر کوچه برفها را ستاره می کرد. شبهای کنکور پشت به پنجره بالکن درس می خواندم شبها بیدار بودم و صبح وقتی میخواستم پس از کلی کلنجار رفتن با مغناطیس و گراف ها بخوابم تازه برف را می دیدم... سالها بود تعطیلی ها تمام شده بود اما  انتظار سرویس مدرسه در زیر برف وقتی هفده سالم بود هیجان خاصی داشت... سرویس دیرتر می آمد و من بیشتر می توانستم او را ببینم...

بچه تر که بودم صدای مادر بود"قار یاقدی دیزدن، آیریلدین بیزدن..." و من هیچ وقت آرزو نکردم که کاش برف نباریده بود..."داغلارین باشی قیشدا غار آلار..." و من شبهای یلدا را به خاطر برفش دوستتر می داشتم...مادر امروز برای نوه هایش میخواند...برف هست... مادر هست.. من دیگر نیستم...

بهترین روزهای زندگی کودکی و نوجوانی من با برف رنگ گرفته است... من در زیر برف دوست داشته ام و دوست داشته شده ام... دیشب در زیربرف تو را دوست داشتم...

 

دیشب از اون شبها بود...

ساعت ۱:۳۰ بامداد:

دوستم- خوبی؟

ساعت ۱:۳۰ظهر فردا:

من: الان آره، اما دیشب انقدر خوب نبودم که زود خوابیدم.

دوستم: خدا بد نده. چی شده بود؟

من: دلتنگی.

دوستم: جدی؟ چرا؟

من: وا، مگه تو دلت تنگ نمیشه؟ چرا نداره.

دوستم:جدیدا نه دیگه زیاد...

من: این چرا داره. چرا؟

دوستم: دیگه از دلتنگی ما گذشته...

من: یعنی پیر شدی؟

دوستم: یعنی دیگه دلی نمونده که تنگ بشه.

من: طبق قانون بقای ماده و انرژی حرفت نقض میشه.پس بگرد ببین دلیل اصلیش چیه

دوستم داره میگرده...

ان ایمپورتنت کواسشن....

What if....?

من و دیلی لایف...

۱- من از میله های پشت پنجره که گند میزنن به حس نفس کشیدن آدم متنفرم.

۲- من از پنجره های جیوه ای که جلوی فتوسنتز خونم رو میگیره بدم میاد.

۳- بالکنی که دورش دیوار کشیدن تا زنانگی من در حریم عفاف تر و تازه بمونه من رو پژمرده میکنه.

۴- از اینکه برای برداشتن یه وسیله مجبورم هزار تا وسیله رو مرتب بچینم کنار بعد دوباره مرتب برگردونم سر جاش خسته شدم.

۵- هیچ چیز به اندازه لاکی  که باید گوشم رو هر روز صبح تا عصر توش پنهان کنم برام غیر قابل تحمل نشده.

۶- از چک کردن فیس بوک و کامنتهای بلاگم خیلی لذت میبرم.

۷- از اینکه انقدر خسته میشم که شب بی دغدغه خوابم ببره خوشحالم.

۸- کاش آدمها دانه های دلشان پیدا بود یا یه چیزی تو همین مایه ها اونوقت مجبور نبودم صبح تا شب به این و اون بگم منظور این بود منظورم اون نبود وای اشتباه متوجه شدی مطمئنا مجبور هم نبودم اینها رو بشنوم... کاش اصلا ناراحت شدن آدمها برام مهم نبود شایداینجوری هم می شد راحت زندگی کرد. آی هیت میس آندراستندینگز.

۹- دلم می خواد تو رشته ارشدم کار کنم... کاش یکی پیدا می شد می گفت از فردا بیا شرکت من...

۱۰- همین.

 

دریا تنها ماند...

سفر من به پایان رسید... کمی از خستگیها و دلواپسی هایی که نداشتم جا موند کنار ساحل... موجودات زنده ای که من رو نمی شناختن از کنارم رد می شدن... و لبخند چه راحت در سفر بین انسان ها می چرخه... تنهایی فیزیکیم اصلا نتونست حس تنهایی روانی بهم بده... روان بودم...دلم می خواست جاری بشم و من آرام جاری می شدم...

فهمیدم خدا بعضی انسان ها رو به جای گل از ماسه آفریده برای همین راحت خیلی از ردها از روشون پاک می شه...

فهمیدم تو وقتی مطمئنی رد پات پاک می شه راحت با پات خط میندازی...

فهمیدم آدم فوق العاده پر خوریم...

یه روز تمام به موجها لگد زدم و باور نکردنیه اگه بگم دریا با من بازی می کرد... لگدهای محکمتر موجهای بزرگتری به دنبال خودش می آورد... لبخند رو لبهام نشوند دریا...

فهمیدم دریا هم تنها مونده سالها...

و سفر خواهم کرد باز اما یگانه...

پس به دل نگیر اگر گاهی...

از آشیون دل کندن و رفتن که آسون نیست...

در سینه عشق تازه پروردن که آسون نیست...

بی اٍ هیومن...

این شیوه سگ است که به تلافی سنگی که به او زده اند سگ دیگری را گاز می گیرد..

Finally I got the ticket...

27 ژانویه، سالگرد آزادسازی آشویتس(اردوگاه کار اجباری نازی ها)

مادرم دبیر تاریخ بود، من هم شاگردش بودم، و کلاسهای درس مادرم از بهترین خاطرات منه.. مادرم هر سال تو اولین جلسه درستاریخ دو تا چیز رو همیشه به بچه ها می گفت. یکی اینکه تاریخ همیشه حقیقت نیست و دومی اینکه تاریخ تکرار میشه...

دیروز برام یه ایمیل رسیده بود که من رو یاد حرف مادرم انداخت. تو متن ایمیل نوشته بود" نوادگان یهودیهای جان سالم به در برده از دست نازیها همان کاری رو با مسلمانهای غزه می کنن که نازیها با اونها کردن"....

و اما از آن روزها...

نمی دونم بعدها باز هم در این رابطه بنویسم یا نه اما الان فقط می خوام از آزمایشهای پزشکی که آلمانیها رو یهودیها انجام میدادن بنویسم:

آزمایشهای پزشکی آلمانیها در دوره هیتلر سه دسته بودن:

 گروه اول  آزمایش هایی بود که با هدف بقای پرسنل نظامی متحدین انجام می شد. در داخائو، پزشکان نیروی هوایی آلمان و "سازمان هوانوردی تجربی آلمان" زندانیان را در اتاقکی قرار می دادن که فشار هوای آن را تقلیل داده بودن تا شرایط طاقت فرسای ارتفاعات بالا را تو اون بوجود بیارن و حداکثر ارتفاعی رو که خدمه هواپیماهای آسیب دیده می توانستن با چتر نجات از آن به سلامت فرود بیان رو تعیین کنن. ا آزمایش های به اصطلاح یخ زدگی برای پیدا کردن درمان مؤثر برای هیپوترمی [کاهش غیرطبیعی دمای بدن] و امتحان روش های متعدد قابل شرب کردن آب دریا روی زندانیان هم جزو این دسته آزمایشهاست. 

گروه دوم آزمایش ها به قصد بسط و آزمون داروها و شیوه های درمانی روی جراحات و بیماری هایی انجام می شد که نظامیان و پرسنل آلمانی در کشورهای اشغالی به اون دچار می شدن. دانشمندان در اردوگاه های کار اجباری آلمانی زاکسنهاوزن، داخائو، ناتسوایلر، بوخنوالت و نوینگام سرم ها و ترکیب های مصون سازی رو برای پیشگیری و معالجه بیماری های واگیردار از قبیل مالاریا، تیفوس، سل، تب حصبه، تب زرد و هپاتیت مسری، مورد آزمایش قرار می دادن. اردوگاه راونسبروک محل آزمایش های پیوند استخوان و آزمایش های مربوط به کارآیی داروهای جدید سولفانیلامید بود. در اردوگاه های ناتسوایلر و زاکسنهاوزن، زندانی ها رو به منظور امتحان کردن پادزهرها، در معرض گاز فوسژن و خردل قرار می دادن.

گروه سوم آزمایش های پزشکی در راستای عقاید نژادی و ایدئولوژیکی جهان بینی نازی ها انجام می گرفت. ننگین ترین این آزمایش ها توسط یوزف منگله در آشویتس صورت گرفت. منگله آزمایش های پزشکی روی دوقلوها انجام می داد. علاوه بر این، او و ورنر فیشر در زاکسنهاوزن بر آزمایش های سرولوژیک روی کولیان نظارت می کردن تا میزان مقاومت "نژادهای" مختلف در برابر بیماری های مسری را مشخص کن. تحقیقات آوگوست هیرت در دانشگاه استراسبورگ نیز به قصد اثبات "پستی نژاد یهود" انجام می شد. 

از دیگر آزمایش های مخوف برای پیشبرد اهداف نژادی نازی ها، مجموعه ای از آزمایش های عقیم سازی بود که عمدتاً در آشویتس و راونسبروک انجام می شد. دانشمندان روش های متعددی را امتحان می کردن تا یه راه کارآمد و ارزان برای عقیم سازی دسته جمعی یهودیان، کولیان و دیگر گروه هایی که رهبران نازی آنها را به لحاظ نژادی و ژنتیکی نامطلوب تلقی می کردن پیدا کنن.

"هیچکس نمی‌تواند خود را از تاریخ مردم کشورش جدا سازد. هیچکس مجاز نیست گذشته را مسکوت بگذارد وگرنه این گذشته می‌تواند دوباره زنده شده و موضوع حال گردد."

                                                                 ژان آمری- از جمله ۷۶۰۰ نفری که از آشویتس زنده بیرون آمدند.

 

to be a woman or not to be a woman...

صحنه اول: روز- داخلی- اتاق رئیس گروه

برگه انتخاب واحدم رو میذارم رو میز... استاد کنار درسها تیک میزنه و یه نگاه کلی بهش میندازه... خیلی شاکی تر از اونم که جلوی خودم رو نگه دارم چیزی نگم...

من- استاد این ترم آخری زمان کلاسها حسابی ما رو اذیت می کنه.

استاد- برای چی؟

من-خب اینجوری هم دوشنبه صبحمون میره هم سه شنبه.

استاد- یعنی چی میره؟

من- یعنی نه به درس می رسیم نه به کار.

استاد-نه خب شما دانشجوی فوق لیسانسین نباید کار کنین که، این دوره ها رو هم بالاخره باید بگذرونین.

من- بله، ما دیگه پی همه چی رو به تنمون زدیم.

استاد- می تونین نیاین..

با حس بدی برگه رو ازش می گیریم و با یه مرسی ساده به سمت در میرم...

صحنه دوم- روز -داخلی- راهرو اساتید

همون استاد میاد در اتاق استاد راهنمام رو باز میکنه تا پروژه هامون رو بذاریم رو میز.

من- استاد عذر می خوام اگه با اعتراضم اذیت شدین اما خب ما هم تحت فشاریم دیگه.

استاد- لبخند و حرفهایی تکراری که یادم نیست مبنی بر اینکه همین زمان رو هم با هزار تا مکافات ست کردن.

من- می دونم شما هم تحت فشار هستین ولی خب باز شما تجربه اتون بیشتره راحتتر دمپ می کنین.

استاد( در حالی که در اتاق رو قفل میکنه)- البته یه بخشیش هم بر میگرده به تفاوت در توانایی خانم ها و آقایون.

لبخندم رو لبم خشک میشه...می دونستم آدم قابل اعتمادی نیست.

صحنه سوم- روز- خارجی- تاکسی

راننده تاکسی از ترافیک شکایت میکنه و من هم میگم تقصیر خود مردمه که هر قانونی رو زیر پا میذارن.

راننده تاکسی- بله خانوم این جور آدمها دارن به حقوق بقیه تجاوز می کنن.

از یه راننده تاکسی این حرف برام خیلی عجیبه.

 بعد از یه سکوت طولانی.

راننده تاکسی- البته خانوم ببخشید اینجوری میگم ها ولی این امثال شما خیلی اعصاب ما رو خرد می کنن.

چهره ام شکل علامت سوال میشه.

راننده تاکسی- امان از دست رانندگی این خانومها. اوه اوه خیلی...

من- ببخشیدها اما آقایون هم خیلی خوب رانندگی نمیکنن تازه شما راننده تاکسیام که فکر می کننین کل خیابون مال شماست.

راننده تاکسی باز هم کلی شر و ور در مورد من و امثال من به اصطلاح خودش میگه و از اینکه اگه عربستان بود دیگه طرح زوج و فرد هم لازم نبود!

من- آقا من نمی خوام این بحث رو ادامه بدم به خاطر این که تاشما آقایون اینجوری فکر می کننین وضع مملکت از این بهتر نمیشه. شما به رانندگی خانومها دقت می کنین برای همین هم ایرادهاش رو می بینین اما به رانندگی آقایون توجه نمی کنین.

از شدت ترمز کم مونده سرم بخوره به شیشه...  پرایدی که از تو فرعی می خواد بپیچه تو خیابون  تا وسط خیابون اومده... اتفاقا رانندش هم مرده...

 

وقتی دلت برا خودت می سوزه...

نمی خوام اینجا داد بزنم که دارم اذیت میشم... اما من واقعا دارم اذیت میشم...انسانی که خودش داره اذیت میشه راحت هم می تونه اذیت کنه...و این یک کنش متقابل میشه...انسانی که اشک میریزه تحمل اشک بقیه براش راحتتر میشه... من دارم اشک میریزم... هنوز این رایحه من رو اذیت میکنه... شاید من مناسب این جایگاه نیستم... شاید باید فکر دیگه ای کرد...

من تمام تلاشم اینه که خوشحال باشم... همه خوشحال باشیم... من دارم زور میزنم این انرژی تو من جریان داشته باشه... اما گاهی واقعا سخته این کار... نمی خوام کم بیارم... گاهی نوشتن هم سخته...

افتر سو لانگ تایم...

گاهی هیچ راهی نیست برای نشون دادن اینکه از حضور یک نفر چقدر خوشحالی... چقدر این حضور برات اهمیت داره و حاضر نیستی با هیچ چی عوضش کنی.. خوشحالی و این خیلی مهمه... و خودت رو مقابل دلت مینشونی تا بهش بفهمونی هیچ راهی نیست.. باید آروم بگیره و طعم این حس خوب رو مزه مزه کنه... من الان اینجوریم... دلم رو تو دستهام گرفتم نه برای تقدیم کردن به کسی... دارم نگاش می کنم و از شعفش ذوق برم میداره... من از این حضور خوشحالم... حضورت پاینده باد دوست من...

باز هم از آذر...

امروز تو رفتی، رفتن را انتخاب کردی و ما تمام تلاشمان اخترام به انتخاب توست... تو را من هرگز ندیدم... هرگز نشنیدم.. و بی هیچ تصوری از تو برایت گریستم...تو عزیزی برای عزیز من بودی، تو روح عزیزانت را امروز اسیر غم خودکردی.. اما این انتخاب تو بود و ما تمام تلاشمان...

خشته شدی و رفتن را به ماندن با این خستگی برتری دادی... رفتنت عجیب بود، هنوز هم عجیب است، من چقدر میل رفتنی عجیب دارم... نگاهت را از بیرون به ما دوخته ای...تحمل نمی کنی می دانم.. ما هم تحمل نمی کنیم...دیگر نه تو ما را نگاه می کنی و نه ما تو را می بینیم...رفتنت عجیب بود...هنوز هم عجیب است...

 

what do u want؟

women need a reason to have sex, men just need a place...