گفتگویی با یک ابله...

آیا یک لبخند می‌تواند مسیر زندگی انسان را تغییر دهد؟ این سوال خوبی است. به این دلیل: سؤال، پس از این که به آن پاسخ دادیم، چه پاسخ مثبت و چه منفی، باز هم بع زیستن ادامه می‌دهد. پاسخ ما اهمیتی برایش ندارد. سؤال می‌گریزد. پرسه می‌زند، به کارهای بیهوده می‌پردازد، پرواز می‌کند- پروانه‌ی سؤال، بی‌خیال دام پاسخ هاست. آیا یک لبخند که خوب می‌دانیم هرگز بیش از یک دهم ثانیه دوام نمی‌یابد، آنقدر پرتوان و پایدار است که بتوان تمام زندگی را، سالها و سالها را، بر آن استوار کرد؟

روزهای این روزها...

کلی نوشتم پاک شد... ناراحتم چون دیگه اون کلمات یادم نمیاد...

یادمه نوشته بودم دوست ندارم یک عده رو دعوت کنم ولی گویا باید دعوت کنم...

نوشته بودم دلم می خواد فرناز اینجا بود... عذاب وجدان دارم بهش زنگ نزدم و انقدر پول داده برا تلفنش...

گفته بودم به طرز عجیبی لاغر شدم... و این اتفاق خوبیه وقتی داری لباس عروس سفارش میدی...

روزهایی با یاد خوب ماندن

و خیلی زود می گذره از لحظه ای که تصمیم می گیری تا لحظه ای که خودت رو میون تصمیمت می بینی...

و ما تلاشمون برای ساختن رو شروع کردیم.. تلاشی که امروز شروع نشده... سالهاست قطعات این پازل رو دارم کنار هم می چینم... تلاش 25 سال پیشم برای اثبات وجود خودم به همه... تلاش 20 سال قبلم برای خودم شدن... همه اجزای پازلی بودن که امروز هم داره تکمیل میشه... متن کارت دعوت عقد هم یکی از همین قطعات گم شده پازله که امشب داریم دنبالش می گردیم....

the last week...

این فقط یه تصمیمه... مثل هزاران تصمیمی که هر انسانی تو زندگیش می گیره، کمی بزرگتر و کمی مهمتر... مثل هر تصمیمی هم گرفتنش آسون تر از نگه داشتنشه...

فقط یک هفته مونده...