The look

از نیمرخ می دیدمش.. چشمش بی حرکت به نقطه ای خیره بود.. به سختی پلک می زد... حس ترس عجیبی از چشمش بهم دست داده بود... یه بیگانگی خاص خالی از حس زنده بودن... وقتی کرایه تاکسی رو بهش می دادم آروم سرش رو به طرفم برگردوندجوری که صورتش رو تونستم کامل ببینم... نگاه دیگش زنده بود.. تکون می خورد..حس آشنایی از یک انسان... پیاده شدم اما اون چشم بی حرکت هنوز من رو میترسوند...

از چشم مصنوعی یه غریبه ترسیده بودم اما از نگاههای مصنوعی اطرافیانم چرا نمیترسم؟

اسم تو هر اسمی که هست...

امروز یه سرگرمی جذاب کشف کردم... سایت سازمان ثبت احوال یه جایی داره که معنی اسمها و فراوانی ثبت شده اش رو می نویسه.حالا با چه دقت و چه صحتی دقیق نمی دونم ... اسم خیلی از دوستهام رو امتحان کردم بعضی اسامی معانی خیلی جالبی داشتن اما جالبتر از معنی اسمها اینه که تو می دونی یه نفر از اون تعداد نفراتی که اونجا به عنوان فراوانی نوشته رو تو می شناسی... حس جالبیه... ازاینجا امتحان کنین..

من هنوز باور دارم خاتمی مشکل این مملکت رو درست تشخیص داده بود.
من هنوز باور دارم کار فرهنگی نیاز به زمان طولانی داره.
من هنوز باور دارم خاتمی زمان کافی نداشت...
به خاطر همه باورهای خودم و خیلی های دیگه ازتون میخوام شما هم در دعوت از خاتمی برای شرکت در انتخابات سهیم باشین...
 
 

از دوست..

why do we fall?

we can learn to pick ourselves up....

Memories play a confusing role,they make you laugh when you remember the time you cried together,but make you cry when you remember time you laughed together.

salam yanlizlik ben geldim...

به تنهایی خود خزیده ام... به دورخود پیله ای تنیده ام...شاید پروانه شوم...

پ.ژ.و.ا.ک

افطاری امسال پژواک رو از دست دادم.. خیلی دلم سوخت.. خیلی دلم گرفت... دلم برای جمع بچه های گرم و روراست پژواک تنگ شد خصوصا اینکه امسال نسلی از پژواک که من رو با پژواک آشنا کرد اکثرا حضور داشتن.. اما با همه ی دلتنگی هاش خبر خوبی که توحید sms کرد لبخند رو رو لبام نشوند...

check this

و ما با یکدگر پیوسته

و لیک

از پای و با زنجیر....

پ.ن: دست همه ی بچه ها درد نکنه...