دسیژن...

وبلاگ لینا رو که می خوندم احساس کردم چقدر قشنگ تصمیمی رو که هر سال دم عید می گیرم نوشته... بگذریم از اینکه هر سال چقدر موفقم و چقدر نا موفق اما هر سال دوست دارم  تلاش کنم تا موفق باشم توی این تصمیمم:

"..قرار بگذارم حالا که کاری نکرده ام تا زندگی ديگران بهتر شود..اگر نشده کمک کسی باشم حداقل زندگی کسی را بدتر نکنم ..سرمايه ام چيزی بيشتر از لبخند و اخلاق خوش نيست دريغش نکنم از هر انسانی که در مسير من است..عشق و محبتم راببخشم به هر کسی که نام انسان را يدک می کشد."

پ.ن: امیدوارم لینای عزیز ناراحت نشه که بخشی از متنش رو اینجا آوردم.

بهای آزادی خیلی گرونه...

1- شاید واقعا باید دروغ می گفتم تا آدم خوبی بمونم البته اصلا اگه از اول هم آدم خوبی بوده باشم... وقتی از دروغگوترین کسی که تا حالا دیدم با افتخار به عنوان یه آدم صادق یاد کرد تو دلم گفتم خدایا ببین چی به سرآدمهات اومده... و ته دلم لبخند زدم که تو چقدر ساده ای که هرکی قشنگتر حرف میزنه فکر می کنی راستتر می گه...

2- روابط کاری تو ایران از پیچیده ترین روابط محسوب میشه، هر کی هر جا به نفعشه رابطه رو دوستانه می کنه و هر جا به نفعشه رابطه رو کاملا کاری می کنه... من یه رابطه کاری رو تو محیط کار همیشه ترجیح دادم...

3- وقتی همه کارهای نکرده به حسابت نوشته میشه.. وقتی تو به خاطر احترام به سن و نه لزوما بزرگی یک آدم هیچ حرفی نمی زنی... وقتی همه حرفهات از تاسف به حال آدمها بغض میشه... وقتی بغضت به حساب ضعفت گذاشته میشه... نه من آرزو نمی کنم که سنگ بودم... یا حتی دروغگو...

4-  یا از اول این همه لطف( به قول خودت البته) نکن یا دیگه وقتی انتخاب کردی یه کاری واسه کسی بکنی قبول کن که انتخاب خودت بوده و هیچ منتی به سر اون بدبخت نیست...

5- بعضی ها فکر میکنن بوی پول همه رو مثل خودشون مست می کنه... بعضی ها ولی دوست ندارن مست بشن...

6- با همه احترامی که بهش قائل بودم، با همه توهین هایی که بهم کرد، اگه اون ازمن انتظار این برخورد رو نداشت اما من مطمئن بودم اون با من اینجوری برخورد می کنه....

زنان سرزمین من

سر میدون فرهنگ سوار یه تاکسی شدم که قبل از من یه خانم چادری چاق جلو نشسته بود، تاکسی که راه افتاد خانومه نگاه عجیبی به ضبط ماشین که یه Flash بهش وصل بود انداخت و کنترل ضبط رو برداشت... راننده که مردی حدودا 45 ساله بود آروم واسه خودش سیگار می کشید.. معلوم بود زن خیلی جوونتر از شوهرشه اما به خاطر چاقی بزرگتر دیده می شد... زن نگاهی به ریموت که سر و ته گرفته بودش انداخت و دستی به فلش کشید و پرسید چقدر شد؟ مرد عددی رو گفت که نشنیدم.. زن دستی به فلش کشید و پرسید این چیشه؟ مرد باز هم چیزی زمزمه کرد که باز هم من نشنیدم.. زن ریموت رو نشون داد و گفت این چیه؟ مرد ریموت رو از دست زن گرفت و چیزی زمزمه نکرد...

هرجوری می خوای باش من...

بهار از پشت میله های لوزی شکل پشت پنجره به من نگاه مکنه.. ته دلش به تمام حماقت من و ما آدمها می خنده.. یک حیاط زیبا با کلی گل زرد و صورتی رنگ که فقط همین فصل سال می تونی پیداشون کنی... با یه درخت توت پر از جوانه که شاخه هاش رو زیر آفتاب بهار رو به آسمون گرفته.. و یه قانون جدید از قوانین مسخره شرکت که دیگه حتی کرکره ها رو هم نمی تونیم بالا بزنیم... سعی می کنم از مجموع تصاویر مشبکی که جلومه یه تصویر کامل برای خیالم بکشم... سعی می کنم خودم رو اونور ین نرده ها این کرکره ها ببینم.. بوی بهار اونور پنجره حبس شده... آدمها موجودات قدر نشناسی هستن.. زیباییها رو تا هست نادیده می گیرن و بعد که دیگه نیست آرزوی زیبایی دارن...واقعا دارم زیباترین لحظات خدا رو پشت این میز هدر میدم... آدمها موجودات عجیبی هستن، نه خود خورد نه کس دهد واقعا راسته....

آخرین روزهای زمستون که با بهار قاطی میشه تهران دیدنی ترین روزهای خودش رو داره...هیجان خرید... هوای خنک.. مغازه های شلوغ رنگی و من و بهزاد... نقطه ی پایانی گذاشتم به همه ی شکها... آغاز دور جدید اعتماد و اطمینان رو جشن می گیرم...می خوام آدم خوبی باشم...

گود نیوز دات کام...

1- وقتی گفتم تمام هیجان کل این ماجرا به همین قسمتش بود یه لحظه حس کردم یعنی دیگه هیجانی نیست؟ اما وقتی دوباره با اون نگاه مخصوص خودش نگاهم کرد فهمیدم کل این ماجرا همیشه هیجانه...

2- خوشی ما دیروز با خبر تماس مهدی با خانواده اش خوشتر شد... بهزاد می گفت فکر کنم این بیشتر از کل ماجرا خوشحالت کرد...

3- از همه دوستانی که از کل ماجرا با خبر بودند ولی صبورانه تحمل کردند تا ما حس کنیم سورپریزشون کردیم ممنونم...

4- از دوستام... از همه ی دوستام که خودشون خوب می دونن کی هستن به خاطر بودنشون کنارم .. کنارمون... به خاطر لبخندهایی که ازته دلشون رو لباشون نشست... به خاطر خوشحالی که تو چشمهاشون بود... به خاطر اطمینانی که به دوست بودنشون دارم.. ممنونم...

5- خبر آمد خبری در راه است...

بیا برگرد به خونه....

از صبح تلاش خودم رو کردم تا تاثیر خوابی رو که دیشب دیدم از بین ببرم... سعی کردم از این و اون هر جور شده خبرهای خوبی بگیرم و باور کنم که حال همه خوبه و من الکی نگرانم... اما تصویری که از خوابم تو ذهنم مونده تمام مدت داره اذیتم می کنه... می خوام برنامه فردا رو کنسل کنم اما از طرفی احساس می کنم همه به این دور هم بودن نیاز داریم حتی اگه جای حسین و مهدی خیلی خالی باشه...

وقتی با رضا حرف می زدم خودم هم باورم نشد که چشام پر اشک شده...فکر نمی کردم کم بیارم در مقابل این موضوع اونم درست روزهایی که باید از درون خوشحال باشم... به این نتیجه رسیدم این موضوع بیشتر از اون چیزی که خودم فکر می کردم تو ناخودآگاه من داره من رو اذیت می کنه...

چند وقت پیش رو تختم دراز کشیده بودم داشتم کتاب می خوندم یه لحظه نمی دونم از کجا به این فکر افتادم که اگه الان تو زندان بودم اونم تو سلول انفرادی چه وضعیتی داشتم، حسین  به ذهنم اومد، توی یه جای تاریک و کوچیک، بدون پنجره و نمور... حس وحشتناکی بود... کلافه بود... یاد اونروز افتادم که تو ایستگاه قطار اشک تو چشماش جمع شده بود... دلم براش تنگ شده مخصوصا این روزها که نزدیک تولدمه گر چه من هر سال تولدش رو یادم میره...

پ.ن: فردا وقتی کیکم رو می برم می تونم یه آروز بکنم...

پ.ن2: وقتی پای آدمهایی که برات عزیز هستن در میونه، منطقی و عقلانی فکر کردن کار سختی میشه...

ابطحی نوشته:

"آقای خاتمی این هفته اولین سفر تبلیغاتی خودش را به شهرستانها آغاز می‌کند. سفر به شیراز، کهکیلویه و ‌بویراحمد و بوشهر اولین سفرهای استانی آقای خاتمی است که در آخر این هفته انجام می‌شود. سفرهای استانی جدی‌ترین بخش تبلیغات انتخابات است. آقای خاتمی را البته مردم ایران به خوبی می‌شناسند، اما ادای احترام به پیشگاه مردم وظیفه‌ی کسی است که می‌خواهد رئیس‌جمهور آینده باشد. آقای خاتمی البته نه امکان سرو غذا به مراجعه‌کنندگان دارد و نه می‌تواند شهرهای شیراز و کهکیلویه و ‌بویراحمد و بوشهر را با امکانات دولتی پر از تابلو کند و نه صدا و سیما یک هفته در مورد آن تبلیغات می‌کند و اصلا این شهرها قطار هم ندارند که مردم را با قطار به آنجا ببرند. خود شماها باید به یکدیگر خبر دهید."

خدا پس کوشی؟

باز هم هزینه... باز هم صداهایی که به هیچ جا نمی رسه... باز هم تقابل آزادی و اندیشه... , و باز هم دیدن رنج و اذیت دوستان...

پ.ن: چهره ی اون روز مجید ، چشم  خونی علی این ها چیزهایی هستن که نباید فراموش کرد...تصور ضربه هایی که به مهدی زدن... فحش هایی که شنیدن... خواب اون شبم در مورد حسین که اذیت بود... این ها رو نبایدنادیده گرفت... اینها دوستان من هستن.. دوستان ما.. بخشی از خانواده ی پلی تکنیکی که دیگه ای آبرویی براش نمونده.. اینها آدمهایی هستن که ساعتها باهاشون حرف زدیم، خندیدم، مبارزه کردیم و جلو رفتیم... من ناراحتم و تصور اتفاقاتی که ممکنه بیافته آزار دهنده ترین چیزه برام... 

به قول آرش تو ماه حرام، به اسم اسلام.. نذر کتک داشتن حتما که انگشترهاشون رو تو دستشون کردن تا ضربه هاشون سنگین تر باشه...

پ.ن2: احساس می کنم دارم خفه میشم...نه احساس می کنم دهنم رو با سیم دوختن... احساس می کنم می خوام یه چیزی بگم ولی نمی تونم...

پ.ن3: خدا اگه هستی و هنوز روت میشه ببینی به اسم تو چی کارها دارن می کنن فقط ازت می خوام حکمت رو اجرا کنی...



ساپورتیو پرسن...

بدترین حس دنیا رو دارم و سعی می کنم بهش اجازه ندم بزرگ بشه...

تو هم مثل همون معدود افراد مهم زندگیم فکر کن همه اش به خاطر من بود که نتیجه نهایی اینجوری شد... چرا من می تونم اتفاقاتی رو که برام پیش میاد با نسبت دادن به این و اون توجیه کنم و همش تو درون خودم و تو کارها، عقاید و تصمیم های خودم دنبال دلیل می گردم؟