ايمان يا اخلاق

مي گفت يه احتماله، اگه باشه كه خوب من ضرر نكردم اگر هم نباشه كه من هيچ شدم و ديگه مهم نيست چه جوري گذروندم، زندگيش رو مي گفت... مي گفت اگه قرار به اينه كه بميرم و نابود بشم و هيچ آخرتي نباشه چه تو اين دنيا تو پر قو بخوابم چه رو كارتون چه فرقي مي كنه... به 206 اس دي سفيد اتوماتش فكر كردم، به لباس هاي مطابق مد روزي كه مي پوشه، به كفشهاي واكس خورده اش... و به كارتونهايي كه در اونها نمي گنجيد، به اون بچه اي فكر كردم كه جلوي پايتخت هي داشت كارتون دوره خودش جمع مي كرد، چند تا كارتون مي تونه اندازه يه 206 گرم نگه داره آدم رو اونم وسط زمستون... حالا مي خواي نابود بشي يا نه، مي خواي بري بهشت يا جهنم، وقتي يكي داره يخ مي زنه، وقتي بارون دل خوشي تو سيل مي شه تو خونه ي يكي، حق داري بگي چه فرقي مي كنه... اما خيلي فرق مي كنه، خيلي فرقه كه زير كولر پشت ميز نشين باشي يا بيل به دست زير آفتاب،  خيلي فرقه كه با پكيج ديواري دستهات رو گرم كني يا اگزوز ماشين، آره آقاي ب حتي بين مردن، نابود شدن، موندن و بهشتي شدن خيلي فرقه...

سالهايي كه گذشت

ديشب باز خوابت را ديدم، باز سرشار بودم از حس شكننده اي كه تو تقديمم مي كردي... مانند خوابهاي ترزاي ميلان كوندرا...

امروز صبح باز از خودم كندمت، سرت را از تن جدا كردم و به حال دختر هفده ساله اي كه در سي سالگي زندگي مي كند گريستم..

يك اتفاق ساده، يك اتفاق يكبار مصرف، يك زنجيره به هم پيوسته تا من را در كنار تو قرار دهد... و من كه به سادگي همان اتفاق باور كردم...

اما ديگر نه دختر نوجواني وجود دارد كه زندگي را در عشق خلاصه كرده باشد، نه عشقي كه زندگي را با رنجي لذت بخش همراه كند..

اين من هستم، و لبخندي كه كفه ي ترازوي آينده را سنگين تر كرده است...