سالهايي كه گذشت
ديشب باز خوابت را ديدم، باز سرشار بودم از حس شكننده اي كه تو تقديمم مي كردي... مانند خوابهاي ترزاي ميلان كوندرا...
امروز صبح باز از خودم كندمت، سرت را از تن جدا كردم و به حال دختر هفده ساله اي كه در سي سالگي زندگي مي كند گريستم..
يك اتفاق ساده، يك اتفاق يكبار مصرف، يك زنجيره به هم پيوسته تا من را در كنار تو قرار دهد... و من كه به سادگي همان اتفاق باور كردم...
اما ديگر نه دختر نوجواني وجود دارد كه زندگي را در عشق خلاصه كرده باشد، نه عشقي كه زندگي را با رنجي لذت بخش همراه كند..
اين من هستم، و لبخندي كه كفه ي ترازوي آينده را سنگين تر كرده است...
+ نوشته شده در چهارشنبه نهم فروردین ۱۳۹۱ ساعت 11:54 توسط نگار
|
every one deserves a fresh start...