نه جای سخن است دیگر...

و امروز کمی اینگونه ام:

 

 

امروز همه اش زمزمه کردم:

چون دوست دل شکسته میدارد دوست...

و بعد فهمیدم چرا دوست من رو دوست نداره...

عطر تو..

گفت: بعضی اتقافها  مثل رایحه هست.

گفتم: حالا بوش خوبه یا بد؟

گفت:فرقی نمی کنه، مهم اینه که همیشه تو محیط شناوره.

گفتم: آره حتی از در هم نمی تونی بیرونش کنی....

مذاکره

خاتمی: یا من می آیم یا جناب میرحسین موسوی...

من: تو بیا...

 

سفید... سپید... و باز هم رنگ...

برف می بارد برف

برف می بارد بر شهری که شهر من نیست

این برف نیز حتی برف من نیست

برف می بارد بر شانه های این مردم بی وزن

 باری می شود بر خستگی های دود گرفته

دانه ای بر لبخند کودکی می نشیند و دانه ای بر مژگان به هم تنیده ی...

برف می بارد و آرامشی را که از همه می گیرد به من هدیه می کند

نه... این برف، برف من نیست...

شلوغی جمعیت کلافه ام کرده بود، تا حالا بازار رو انقدر شلوغ ندیده بودم، با بهزاد داشتیم میرفتیم خرید، یه بچه کوچولو بغل مامانش بود خیلی بامزه بود داشتم بچه رو به بهزاد نشون می دادم که یهو یه عده آدم عجیب غریب از ماشین ریختن پایین.. جمعیت اعتراض میکردن، من هنوز داشتم به بچه نگاه می کردم که صدای شلیک اومد با چشمهای خودم گلوله ای رو که از تفنگ در اومد دیدم، احساس می کردم توان دیدن هیچ صحنه ای رو ندارم... رو جمجمه ی کوچیکش یه سوراخ بزرگ نقاشی شد...

بهزاد من رو کشوند تو یکی از مغازه ها، ضعف کرده بودم، نگاه بچه همش توی چشمم بود... نتونستم بمونم اونجا، خودم رو به زور از بین بازوهای بهزاد کشوندم بیرون، جلوی مغازه جمعیت زیادی جمع شده بود... بچه رو زمین بود و هنوز داشت من رو نگاه می کرد...قرمزیه روی سرش شبیه یه خال گنده شده بود.. اصلا بهش نمیومد... بهزاد دنبالم اومد تا من رو برگردونه تو اما من بی اختیار، انگار یکی با امید هلم بده، به سمت بچه رفتم... تا رسیدم بالای سرش چشماش تکون خور، خودم دیدم... اما هنوز من رو نگاه می کرد، خواستم داد بزنم اما ترسیدم، از مادرش و امید تو خالی که تو دلش زنده می شد ترسیدم... دستم رو بردم سمت نقطه قرمز... میدونستم که جاش اونجا نیست.. می خواستم این نقاشی رو پاک کنم... یه چیزی شبیه ژله چسبید به دستم... و باز.. نگاه بچه تکون خورد...داد زدم ژله است.. خون نیست، ژله است... تفنگش اسباب بازی بوده... بهزاد کنارم وایساده بود... گذاشت تا آروم بشم.. نگاش می کردم و داد میزدم ببین زنده است... بهزاد فشنگش مشقی بوده، توش پر ژله قرمز بوده...اما انگار هیچکس حرکت چشمهای بچه رو نمیدید...مادر بچه رو از اونجا دور کردن... احساس می کردم باید این نقاشی رو پاک کنم.. بازی کثیفی بود...بیزار بودم از این خاطره.. از این صحنه که تو ذهنها مونده بود... اما این صحنه تو تاریخ ساخته شده بود و دیگه پاک نمیشد... هیچوقت پاک نمیشد...

پ.ن: نمی دونم  اگه این فقط یه خواب نبود هنوز میتونستم مثل یه روز عادی بشینم پشت کامپیوتر و وبلاگم رو به روز کنم؟ اما این فقط یه خواب نیست... این صحنه هر روز بدتر و شدیدتر داره تکرار میشه و من هر رزو مثل یه روز عادی یه چایی میریزم، میشینم پشت میز و وبلاگم رو به روز می کنم...

اینم شد...

امسال هنوز برف ندیدم... برای یک آذری زاده ی زمستان شاید چیزی سخت تر از این نباشه...

یاشا یاشات منی...

طبیعت من عاشق پیشگی نیست، طبیعت من دوست پرور است و دوست را نه برای عشق که برای لحظه لحظه بودن می خواهم...

طبیعت عاشق پیشه نیست، طبیعت عاشق پرور است و عاشق را نه برای عشق که برای لمس تن دوست می خواهد...

طبیعت من در طبیعت عاشق دوست میشود و عشق دوست را نه برای لحظه ها و ثانیه ها که برای لحظه ای و ثانیه ای می خواهد... لحظه ای که در آن ابدیتی نهفته است، زنده و جاودان  با دوست یا بی دوست، با من یا بی من... جاودان شده است این لحظه در طبیعت، در من و در دوست... ثانیه ای بی انکار، ثانیه ای از ثانیه ها...

آذری عجیب تر از هر سال..

بو بیر آچلیخ کی دویماخ بیلمیر

بو بیرگلماخ کی گتماخ بیلمیر

بو بیر گول کی آچیپ، سولماخ بیلمیر

بو سن، بو من، بو ایکی بیویک اینسان...

و بیردوشونجه کی یازیلمییپ، یازیلماخ بیلمیر

من یازیپ، یازیلاجاقام...

بو سازین گوزل نغمسینی چالیپ، چالدیراجاقام...

باغدا بیتن ان یوکسک آغاجین کولگسینن یوخاری چیخیب سنه ال اوزاتاجاقام...

من یازیپ، یازیلاجاقام...

تاریخین ایچیندن اشیدیلن سسلری من دونیایا چاتیراجاقام...

من دونیایی یازیپ، بو دونیایه یازیلاجاقام...

مطلب مریم  رو که خوندم حس کردم من هم باید سهم خودم رو از این اعتراض ابراز کنم اما منبه خودم و به همه ی زنهایی که سالها کروموزوم X اشون رو عاشقانه با کروموزوم Y آمیختن اعتراض دارم...

من به ما اعتراض دارم... خودمون ساختیم وخودمون کمک کردیم که برامون اینجوری بسازن... اگه اعتراضی هست به عشقیست که گاه ترس شد و گاه دلسوزی...و در نهایت زنجیری به دور زندگی...

 اگه اعتراضی هست به شلاقی از جنس عاطفه است که با اسم خدا ما رو به ترکه بسته... اگه اعتراضی هست به سادگیه من و توست که ساده پذیرفتیم...ما ساختیم، ما خودمون رو اینجوری ساختیم... افتادیم، گریه کردیم، رنج کشیدیم، بلند شدیم و نقشمون روبازی کردیم اما عوض نشدیم... سرنوشت تاریخیمون رو نخواستیم که تغییر بدیم که اگه می خواستیم... من و تو زنی می شدیم از جنس خودمون....

go away...

بحث استاندارد نخ دندون انداختن هر شب طرفهای ساعت ۱۲ تو اتاق پا می گیره، من با اینکه حرف هم اتاقیم رو قبول دارم اما همیشه غیر استاندارد نخ دندون میندازم! اون میگه اول باید نخ دندون انداخت بعد مسواک زد منهم می گم قبول از فردا شب... فردا شب من مسواک به دست بهش چشمک میزنم و بعد نخ دندون رو بر میدارم..و این عقیده مسلم به استاندارد نخ دندون انداختن از جانب هر دو ما پذیرفته شده حتی اگه عمل نکنیم...

تا اینکه دیشب، دندون هم اتاقیم با نون رفت تو حلقش و امشب ما هر دو مسواک به دست به هم چشمک زدیم و بعد نخ دندون رو برداشتیم....و اینجوری ما استاندارد نخ دندون انداختن تو اتق رو به شیوه ای که هر دو معتقد بودیم غلطه تغییر دادیم...

تو خود...

عینک راکه به چشم می گذاری می دانم شعری نو در راه است...

نگاه نرمت وقتی مرا انتخاب می کند می دانم این شعر بوی من را دارد... و دستانت...این پیامبران نوازش، روحم را لمس می کنند...

شعر تو بوی مرا می گیرد...

روح من عطر انگشتان تو را...

نیمه ی نادیده ی روحت را آرزو می کنم....

خودم هستم کافیه...

ما همیشه می تونیم جزو افراد محدود انتخاب شده باشیم...

پ.ن: توی یک هفته دو تا کنفرانس کلاسی رو جمع کردم، و به طرز عجیبی به همه ی کارهای متفرقه ام هم رسیدم و عجیب تراینکه کمتر از همیشه خسته شدم... انسان واقعا موجود عجیب و تواناییه...

و زمین فریاد زد بیا...

امروز درست ۵ سال از زلزله ی بم می گذره... زمین غرید، زمین دهان باز کرد و زمین فراخواند آنان را که می خواست...

پ.ن: استادم میگفت وقتی بعد از زلزله برای برنامه ریزی و تهیه طرح رفتیم بم نقشه ی بم رو از فرانسوی ها می گرفتیم چون هیچ کس نداشت....

my children...

دارم برای پسرم اسم انتخاب میکنم...

اما موندم پسرم کوه باشه بهتره یا رود؟

شایدم یه شخصیت خفن تاریخی، علمی، هنری، فرهنگی... نه نمی خوام پسرم آدمی باشه که قبلا بوده... پسرم باید اونی باشه که خودش می خواد.. پس چرا من براش اسم انتخاب میکنم؟

برای دخترم بعدا اسم انتخاب میکنم...

Bu korkunç kuraklık
Boynu bükük buğday başakları
Bu çorak toprak, bu susuzluk
Tanrı'nın kuruyan gözyaşları

Bebeler ergen doğuyor
Ninniler kahramanlık masalları
Yaşayanlar bu kanlı haritada
Taşırken iki büklüm onca yası

Bir büyük gözaltı hayatımız
Ölü çocuklar coğrafyasında
Kayıplar destanı hikayemiz
Melekler anaların dilsiz yasında

Bu bir bataklık
Yutuyor körpe tomurcukları
Dört kitap yazıyor
Eşittir Tanrı'nın çocukları

Her insan meyillidir ihanete, cinayete
Her insan merhametli ve zalimdir
Bir yandan gücün suç ortaklığında
Bir yandan sızlar vicdan, ilahi bir takiptir

sezen aksu


last night...

Dedim:

Gena Ghatar, Gena yollar...

Gena man, Gena doslar...

Galiram ama galmaghim galmir...

Dedi:

Galmaghin galmasada yollar sani chaghirir, sani aparir...

yolsuz gaalaa bilmasan..

 bas onda san yollari apar, yokhsa yollar sani aparalar...