زندگى آن چيزى است که براى تو اتفاق ميافتد، در حالى که تو سرگرم برنامهريزيهاى ديگرى هستى...
عواقب بزرگ شدن...
هفته آخر شهريور هميشه سرما مي خوردم، آخرين هفته تعطيلات معمولا با تب و سرفه مي گذشت... اما هيجان و ذوق مدرسه رفتن تحمل مريضي رو عجيب راحت مي كرد...
سالي دوبار برام كفش نو مي گرفتن، عيد و اول مهر، اما مانتو و شلوار نو اتفاقي بود كه دو سال يكبار اول مهر هيجانش رو حس مي كردم... آدم خوشحالي بودم، نه از اين خوشحالي هاي الكي كه آدم سعي مي كنه براي خودش بسازه تا بتونه روز رو شب كنه... خوشحال واقعي... هر ثانيه از زندگيم انقدر با ارزش بود كه نبايد با گريه ميگذشت.. اگه مشكلي بود مطمئن بودم حل ميشه، مشكل امروز هيچ وقت به فردا نمي رسيد، يه خواب عميق مي تونست همه چيز رو عوض كنه... اونروزها مشكلاتش هم خوب بود...
اين روزها كوچكترين چيزها انقدر بزرگه كه خوابم ديگه عميق نميشه... هر مشكل كوچيكي از امروز تا فردا، از فردا تا هفته ديگه و هفته هاي ديگه طول ميكشه... هر چيز كوچيكي اشكم رو در مياره... بزرگ شدن به جاي اينكه قويترم بكنه تحملم رو كم كرده... تجربه هاي زندگي من رو از همه و بيشتر از همه از خودم دور كرده...
تمام چيزهايي كه امروز دارم آرزوي اون روزهام بوده اما من آرزوي تكرار يك روز از اون روزها رو دارم...
دلم مي خواد يك روز دوباره تو اون خونه زندگي كنم، تو اون اتاق كه توش سه تا تخت بود با خواهرهام بخوابم... نصف شب وقتي ميخوام برم دستشويي از ترس شب فرزانه رو بيدار كنم وايسته تو راه پله ها... يا اگه بيشتر ترسيدم دست ميترا رو بگيرم و بخوابم...
صبح بابا بيدارم كنه و من تمام كلكهايي كه بلدم رو بزنم تا فقط ده دقيقه بيشتر بخوابم... برف بباره و مدرسه دوباره تعطيل بشه، هر روز مشقهام رو تا پنج تموم كنم تا برنامه كودك ببينم... شب كه ميشه همه دور هم بشينيم و سريال ببينيم......دو شب قبل چهارشنبه سوري داييم بياد و براي مامان عيدي بياره... همون داييم كه ديگه نيست، همون اتاق كه ديگه توش تخت نيست... همون برنامه كودك كه ديگه پرده قرمز نداره ، همون من كه ديگه مدرسه نداره، كه ديگه مشق نداره، كه ديگه اينجا حتي هيچ كس رو نداره...
گاه احساس مي كنم خاطره اي در ذهنم هست كه انگار خاطره ي من نيست. انگار من آن را تجربه نكرده ام. با گذشته احساس غريبگي مي كنم. از خودم عصباني مي شوم كه چرا خاطرات ديگران را مرور مي كنم، سعي مي كنم اتفاقات ديگري را هم به ياد بياورم تا باور كنم او كه در ذهنم است من بوده ام... گاه اين احساس براي حسي است كه محال بود فراموشش كنم. اما گويي هيچ چيز محال نيست..
اسکار وایلد
پ.ن: تا دنیا بوده همه جای دنیا دوستیهایی بودن که همه ی داشته های آدم رو گرفتن و یک روز آدم مجبور شده از همه چیزش بگذره تا آرامش رو به خودش هدیه بده... " از اعماق" اسکار وایلد من رو یاد چیزهایی که داشتم و جا گذاشتم میندازه...
every one deserves a fresh start...