مريم را روز عاشورا كتك زده اند... اگر چه اين روزها به اندازه سالهاي پيش به هم نزديك نيستيم اما درد عجيبي در بدنم حس مي كنم... هر چقدر هم فاصله ها و متلكهاي گاه گاهش دلم را شكسته باشد، دردش را حس مي كنم، انقدر نزديك كه انگار خودم بوده ام، اما من نبوده ام...نمي توانم صحنه كتك خوردنش را تصور كنم، اما مريم اين صحنه را زندگي كرده است... صحنه هايي كه ما از بي بي سي و كانالهاي ديگر ديده ايم خاطره مريم و امثالش شده است...
مي گفت شب نتوانسته بخوابد، اما نه از درد... مي گفت تا چشمهايم را مي بندم قيافه هايشان را مي بينم... ديدن اين آدمها از پشت صفحه مونيتور هم وحشتناك است چه برسد از نزديك، از يك قدمي... شنيده ام فحشهاي خيلي بدي مي داده اند... عصبانيت مريم را حس مي كنم... اين اراذل را وقتي مي زنند ديده ام... انگار سالهاست دنبال تو مي گردند، انتقام همه حقير بودن خودشان را مي خواهند از تو بگيرند، چنان مي زنند انگار تو باعث عقب ماندگي آنها شده اي...
علي مي گفت عينك شكسته مريم را كف خيابان ديده است... وحشت... او را در يكي از خانه هايي كه درهايشان را باز كرده بوده اند پيدا كرده... نمي توانستم جاي علي باشم شايد... جاي مريم هم همينطور.... زندگي واقعي چيزي نيست كه در حرف و ذهنمان داريم...