از نیمرخ می دیدمش.. چشمش بی حرکت به نقطه ای خیره بود.. به سختی پلک می زد... حس ترس عجیبی از چشمش بهم دست داده بود... یه بیگانگی خاص خالی از حس زنده بودن... وقتی کرایه تاکسی رو بهش می دادم آروم سرش رو به طرفم برگردوندجوری که صورتش رو تونستم کامل ببینم... نگاه دیگش زنده بود.. تکون می خورد..حس آشنایی از یک انسان... پیاده شدم اما اون چشم بی حرکت هنوز من رو میترسوند...

از چشم مصنوعی یه غریبه ترسیده بودم اما از نگاههای مصنوعی اطرافیانم چرا نمیترسم؟