I have to change my point of view...
پنداشتی چون کوه،
کوه خامش و مسرورم؟
بی درد، سنگ ساکت بی دردم؟
نی...
قله ام،
بلندترین قله ی غرور.
اینک درون سینه ی من التهابهاست
هر چند
نستوه کوه ساکت و سردم
لیک
آتشفشان مرده ی خاموشم...
پ.ن: یه روزی که اصلا یادم نیست با باوری که هیچی ازش به جا نمونده این شعر رو اول جزوه یکی از درسهام که هیچی ازش یاد نگرفتم نوشتم... امروز با خوندن دوباره اش در درون خودم دنبال اون حس تلاشی گشتم که من رو به امیرکبیر کشوند.. اون حس تغییری که من رو به پژواک کشوند... اون حس متفاوت شدنی که من رو به چلچراغ کشوند... اون حسی که هر مرحله از زندگیم کمرنگترش کرد و من گذاشتم تا فراموش بشه...
+ نوشته شده در چهارشنبه چهاردهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 19:25 توسط نگار
|
every one deserves a fresh start...