خائن هميشه خائنه...
شنبه تعطيل بود... يكشنبه هم تعطيل بود... من براي 5 شنبه مرخصي گرفته بودم كه برم تبريز. 4شنبه بچه ها تصميم گرفتن با مهندس صحبت كنن كه 5شنبه تطيل بشه، آقاي "م" هم گفت كاري نداره و مي خواد تعطيل بشه. مهندس 5شنبه رو تعطيل كرد .
دوشنبه اومديم شركت... آقاي "م" 5 شنبه اومده بوده سر كار...
ديروز بازي فوتبال بود... بچه ها از مهندس خواستن 2 شركت رو تعطيل كنه...من ترجيح مي دادم بمونم،گفتن اگه همه مرخصي بگيرن تعطيل ميشه... همه گفتن ما ميريم، آقاي "م" هم گفت من مي رم... ناهارش رو خورد... اومد نشست اينترنت بازي تا 2 بشه... 1.5 همه رفتن. من 2 رفتم...
امروز اومدشم شركت... آقاي "م" تا 4.5 مونده بود شركت...
باز از خودم بيشتر از همه عصبانيم كه اختيار تصميم هام رو مي دم دست اين آدمها... همون بار اول بايد مي شناختم طرفم رو... اما حيف كه انسان و بويه من موجود فراموشكاريم... شايدم هم انقدر حركات ريز و درشت بهزاد رو تو حافظه ام نگه مي دارم كه جايي براي كارهاي ديگران نيست... شرمنده شدم از بزرگواريش...
+ نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم بهمن ۱۳۸۸ ساعت 9:13 توسط نگار
|
every one deserves a fresh start...