شايد اين آخرين باري هست كه اينجا مي نويسم، شايد هم نه... بعضي وقتها بعضي تصميمها سخت گرفته ميشن اما آسون از دست ميرن... برا همين نميتوني با اطمينان بگي كه قرار چه اتفاقي بيفته.... به هر حال چند تا چيز رو كه هيچ وقت هيچ كس باور نكرد بايد بگم:

1- زندگيه همه بي من هم ادامه پيدا مي كنه.. پس گاهي نبايد اصرار كنم كه تو زندگيشون باشم.

2- من تمام تلاشم رو كردم... تلاش كردم بسازم.. تلاش كردم تغيير بدم...و بيشتر از همه خودم رو خواستم كه تغيير بدم.. اما يا موفق نبودم يا اينكه تلاش من به تنهايي كافي نبود.

3- گاهي شايد هم نه چندان كم كارهايي كردم يا تصميماتي گرفتم كه خودم يا ديگران رو آزرده و اذيت كرده اما هدف هميشه چيزي جز اين بوده...

4- نمي گم زندگي رو سخت نگرفته بودم چرا بودم، اما سوال اينه كه چقدر اين سخت گيري انتخاب خودم، چقدر اضطرار زندگي و چقدر تاثير گذشته بوده...

5- و آخرين مطلب اين كه وقتي اينجا شروع كردم به نوشتن تنها بودم، از تنهاييم نوشتم... به اينجا پناه آوردم... اين شايد آخرين مطلب هم در اوج تنهايي و در حالي كه هيچ جا براي پناه بردن ندارم نوشته شد...