سي سالگي انقدرها هم كه از دور ترسناك ديده مي شد نبود، براي من شروع اين دوره همراه بود با آرامشي ناشي از حس بي خيالي... سي سالگي از دور پر از حس بلوغ فكري و ذهني بود، در سال هاي دور سي سالگي برايم  پر از موفقيت در كار، در زندگي، استقلال و بي نيازي مالي بود. آن سالها من در سي سالگي انساني بودم كامل كه براي هر مشكلي راه حلي منطقي داشت، راه حلهايي كه از سالها تجربه ناشي مي شد، در كارم فردي  قابل اعتماد، با تجربه و دانش فني قوي بودم. در خانواده و بين دوستانم انساني دوست داشتني، مهربان، خيرخواه بودم با انديشه هايي آزاديخواه و زيبا...

امروز من در سي سالگي مهندسي هستم در حد معمولي، از خانواده و دوستانم دورم، گاهي دوستانم را با حرف ها و كارهايم آزار مي دهم. همسرم خود را گول مي زند كه از من راضي است. همكارانم حرف هايم را متوجه نمي شوند. امروز من سي ساله اي هستم بدهكار كه حتي نمي دانم براي فردايم چه برنامه اي دارم.  

حتي بعد از گذشت سي سال مشكلاتي در زندگي دارم كه هيچ راه حل منطقي و غير منطقي برايشان ندارم. هنوز اشتباهاتي دارم كه گاه بارها تكرار كرده ام...

من در سي سالگي آنچه نيستم كه قرار بود باشم اما من سي سالگي خودم را دوست دارم...