مثل هر روز صبح بعد از اينكه سري به ايميلهام زدم و وبلاگم رو كه ديگه تقريبا كامنتي نداره چك كردم يه صفحه تابناك باز كردم و شروع كردم به خوندن تيتر خبرها.... باورم نمي شد، بعد از اخبار لوازم آرايشي حلال براي زنان مسلمان و شكست فوتسال و چند خبر سياسي چشمم روي يه خبر جا موند... گوشيم رو برداشتم و به بهزاد زنگ زدم... مطمئن بودم فقط اونه كه الان مي فهمه من چي ميگم... پرويز مشكاتيان درگذشت... و من كه از بچگي با آوازهاي شجريان و ناظري انس گرفته بودم ، مني كه سنتور نزده عاشق صداي سنتور بودم، دلم براي صداي سنتورش تنگ شد...

وقتي اولين بار تو كنسرت شهرام ناظري مشكاتيان رو ديدم كه با ابهت خاص خودش پشت سنتورش نشست و شروع كرد به سنتور زدن فكر كرده بودم اين هنرمندها همشون از دماغ فيل افتادن... اما وقتي دي ماه پارسال از نزديك ديديمش كه وقتي بهش گفتم سلام وايستاد و باهام سلام و احوالپرسي كرد فهميدم كه هنرمندهاي بزرگ از دماغ فيل نيافتادن... اما مي دونم حتي اگه مشكاتيان اونروز تحويلم نمي گرفت و به روي خودش هم نمياورد كه كسي از اون دور بهش سلام كرده باز هم براي من پرويز مشكاتياني بود كه ناظري و شجريان بهترين آهنگهاي خودشون رو مديون هنر اون هستن... براي من همون مشكاتياني بود كه با صداي ناظري " مرا عاشق" مي كرد... و همون مشكاتياني كه "بيداد" شجريان رو دلنشين مي كرد....

براي يك هنرمند دهه پنجاه سالگي اوج جواني هنرش هست... پرويز مشكاتيان در اوج هنر رفت...