- در خانه آنها هیچ قانونی وجود نداشت جز اراده پدر...

 - وقتی رنگ آسمون وسط روز درست مثل دم غروب میشه... همش منتظر یه صدایی... وقتی هوا بوی کتاب داره...

 - پدر وقتی قضیه رو فهمید شبونه دختر رو سوار ماشین کرد و برد جایی که لایقش بود... وسط قبرستون...

- جای همه زنان وطنم که سیاهی چار آفتاب رو ازشون گرفته من آفتاب گرفتم...

- وقتی قراره یه نفر رو ببینی که برات عزیزه اما هیچ وقت ندیدیش و تنها چند بار تلفنی گپ زدی... درست حس الان من رو داری...

 پ.ن: گفته بود امیدوارم سایه هایی از یاد من در ذهن تو بماند... کاش می دانست که همه یاد من است...