خاتون قلعه...
- در خانه آنها هیچ قانونی وجود نداشت جز اراده پدر...
- وقتی رنگ آسمون وسط روز درست مثل دم غروب میشه... همش منتظر یه صدایی... وقتی هوا بوی کتاب داره...
- پدر وقتی قضیه رو فهمید شبونه دختر رو سوار ماشین کرد و برد جایی که لایقش بود... وسط قبرستون...
- جای همه زنان وطنم که سیاهی چار آفتاب رو ازشون گرفته من آفتاب گرفتم...
- وقتی قراره یه نفر رو ببینی که برات عزیزه اما هیچ وقت ندیدیش و تنها چند بار تلفنی گپ زدی... درست حس الان من رو داری...
پ.ن: گفته بود امیدوارم سایه هایی از یاد من در ذهن تو بماند... کاش می دانست که همه یاد من است...
+ نوشته شده در سه شنبه هفدهم شهریور ۱۳۸۸ ساعت 15:36 توسط نگار
|
every one deserves a fresh start...