چشمهام رو که باز کردم  آماده شده بود بره شرکت، یه لحظه از تصور آرامشی که با به جون خریدن سنگینی نگاههای دیگران به خودم هدیه داده بودم به خودم لبخند زدم... نشست لبه تخت، مطمئن بودم به تصمیمم احترام میذاره... مطمئن بودم هنوز اشکهام یادشه...

دستش رو گرفتم: خواب بچه ها رو میدیدم...

: خب؟

: دیدم حسین آزاد شده...

: فقط حسین؟

: نه مهدی هم بود اما درگیر بود.. یه جوری بود تلاش می کرد. خواب دیدم حسین چند روزه آزاد شده به من خبر نداده منم دلگیر بودم ازش.

آروم صورتم رو بوسید و من دوباره خوابیدم، با صدای اس ام اسم بیدار شدم...: حسین آزاد شده... چند ثانیه طول کشید تا حس کنم بیدارم...

وقتی خواهرش گفت نمی خواد فعلا با کسی حرف بزنه  انگار بهش حق می دادم، به شبهایی فکر کردم که از تصور عمق تنهاییش تمام تنم می لرزید...تنهایی که دیگه حضور انسانها توش فراموش میشه، تنهایی که از یادت میبره میشه نشست و حرف زد، میشه لبخند زد، میشه تنها نبود... طول میکشه تا حس کنه آزاده... طول میکشه تا لبخند بزنه...