تبليغاتX
دیوارهای من

دیوارهای من

من زنم هم جنس باران...

مي خوان براي خانم هاي شركت هديه روز زن بگيرن، خانم مدير منابع انساني نفري 50 هزار تومان براي هديه كنار گذاشته، خانم منشي مي گه مي خوان برن ساندويچ سازي، ميكسري چيزي بگيرن، با خودم فكر مي كنم چرا اسم زن با لوازم خانه و آشپزخانه گره خورده، حتي خود خانم ها هم كه مي خوان براي هم كادو بخرن يكي از گزينه هاشون لوازم خونه است اما هيچ آقايي براي يه آقاي ديگه تا حالا آبميوه گير و همزن و مخلوط كن كادو نخريده به نظرم، به مسئول مربوطه مي گم چرا عطر نمي خرين، يا لوازم چرمي يا يه چيزي كه مال خود خانوما باشه، مي گه خوب اينم ماله خانوماست ديگه، مي گم بالاخره يكي از ماها مي خواد كادوش رو تو شركت باز كنه اونوقت به آقايون شركت ياد مي ديم كه برا خانوماشون لوازم خانگي بخرن،مي گن فكر كردي ميشه اين ها رو تربيت كرد.

به نظر من بحث تربيت نيست، مهم ايجاد باور هستش، ما خودمون داريم اين باور رو در آقايون تقويت مي كنيم كه لوازم خانگي متعلق به خانوم هاست، كه زن مثل ميكسر و ساندويچ سازه، ظلمي كه ما داريم به خودمون مي كنيم كمتر از ظلمي كه سالهاست از سيستم هاي مرد سالار بر زنان تحميل كردن كمتر نيست.

براي مادر ها همون، براي همسرانمون چيزي متعلق به خودشون هديه بگيريم، لوازم خانگي متعلق به خونه است نه متعلق به زنان.

پ.ن:  يكي از همكارهاي آقاي شركت امروز اومده پيشم مي گه يه راهنمايي مي كني مي خوام براي خانومم عطر بگيرم، پيش خودم گفتم ما كه داريم با خودمون بد تا مي كنيم چه خوبه يكي رو مي بيني كه هنوز حواسش هست كه خانوم ها جز خانه داري احساس هم دارند.

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیستم اردیبهشت 1391ساعت 17:52  توسط نگار  | 

كودك من بود

كودكي تير خورده، هم سن و سال چندين كودكي كه مي شناسم، دست كوچكش در دستان مادر بود، شكم كوچكش گوياي دردي بود كه مي كشيد، توان من كمتر از آن بود كه بتوانم چنين دردي را تحمل كنم، شبيه خوابي بود كه سه سال پيش ديده بودم، كودكي در مقابلم تير خورده بود و من نتوانسته بودم كاري بكنم، همان احساس را داشتم، به همان ناتواني بودم، اما اين بار در واقعيت كودكي جان مي باخت و من در واقعيت ناتوان بودم... به اندازه ناتوانيم مقصر هم بودم، من هم مقصر بودم در اتفاقي كه افتاده بود..

سال ها پيش وقتي در ايران جنگ بود جوانان و كودكان زيادي كشته شدند، سالها بعد از آن تعدادي از عاملان اين كشتار ها از جمله صدام حسين به بدترين و خوارترين شكل ها از بين رفتند و بي شك هر كس ديگري كه در به كام مرگ فرستادن انسان هاي بي گناه دست داشته است بي مكافات نخواهد ماند، امروز در سوريه كودكان و جوانان زيادي كشته مي شوند، بشار اسد يا هر شخص نا شناخته ي ديگري كافيست به سرنوشت پيشينيان نه چندان دور خود نگاهي بيندازد، كسب قدرت، ثروت و جاه طلبي به قيمت حيثيت، شرافت و جانش را به جان خريده است، درست مثل قذافي، اما چه تضميني وجود دارد كه آنچه بر قذافي گذشت بر بشار اسد نگذرد، چه او خود براي رسيدن به قدرتش تلاش كرده بود و اين ميراث پدر را بر دوش دارد...

صحنه جان دادن كودك دو ساله سوري كه نفس هايش كم كم كند مي شد، بر هر انساني سخت و سنگين است، حس ناتواني سختترش مي كند، اما واقعيت اين است كه همه ما مقصريم، اگر جهان جاي زشتي شده است ما همه مقصريم، گناه كاريم كه فرياد نزديم، گناه كاريم كه آسوده خوابيديم، فرزندانمان را در آغوش گرفتيم و مرگ كودكان را سكوت كرديم، ما گناهكاران بزرگ قرنيم، كه دنيا به اينجا كشانده ايم...

به اندازه ناتوانيم مقصر هم بودم، 
+ نوشته شده در  سه شنبه نوزدهم اردیبهشت 1391ساعت 13:16  توسط نگار  | 

واي از اين رفتن ها

خبر رفتن آدمها از وطن هميشه من را ناراحت كرده است، عده اي اين ناراحتي را به پاي حسادتي نوشته اند كه آنان كه مانده اند به آنها كه مي روند مي ورزند، اما براي كسي كه رفتن برايش راحت تر از ماندن است حسادت معنايي ندارد.

خبر ترك وطن اطرافيان اين روزها خبري عادي شده است، هر روز يكي از ما كم مي شود، يكي از ما برنامه رفتنش را مي چيند و در اين ميان تلاش ما براي كار، براي پروژه، براي ساختن..

گاهي فكر ميكنم براي چه كساني مي خواهيم بسازيم، اين همه تلاش براي راه اندازي يك پروژه جديد، اين همه اصرار، پيگيري و فشار عصبي در كار در نهايت منجر به سود چه كساني خواهد شد؟ كساني كه خود را از ما چنان جدا كرده اند كه ما و امثال ما را به رفتن، به رها كردن و رفتن كشانده اند...

خبر رفتن آدمها درست بعد از جلسه ي سختي كه با كارفرماي پروژه داشته ام غم بزرگي مي شود در گلويم، اندوهي مي شود كه نمي دانم به كدامين اميد پاكش خواهم كرد...

+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 16:27  توسط نگار  | 

اين نيز بگذرد

نزديك به يك سال از رياست جمهوري اين دوره باقي مانده است، كاش آنان كه گرفتند و بردند و زدند و كشتند لحظه اي به چرايي كار خود بيانديشند، آيا واقعا تمام آن وحشي گري ها، تمام آن بي عدالتي ها و همه ي ظلمي كه روا شد ارزش اين 4 سال را داشت؟ كاش آنها كه از كرده پشيمانند به خود آيند انتظار خيري نيست، شر مرسانند...

سال 88 نه از ذهن جوانان دهه 60، نه از ذهن صدها خانواده رنجج ديده و نه حتي از كارنامه تمام برنامه ريزاني كه در حوادث آن سهم داشتند پاك نخواهد شد، اين لكه ي ننگ بر دامان كساني كه خود بهتر ار هركسي مي دانند چه كرده اند باقي خواهد ماند درست مثل درد باتومهايي كه زدند بر تن مردمان اين مرز و بوم...

اين سال آخر هم خواهد گذشت، ديگر نه آنان كه رفته اند بر خواهند گشت و نه آنان كه مانده اند خواهند ماند، ديگر سرنوشت اين مملكت براي كسي جز آنان كه فرصتي براي چپاول به دست آورده اند مهم نخواهد بود، و براي يك كشور چه چيزي وحشتناك تر از بي تفاوتي مردمش به سرنوشتش مي توان تصور كرد...


+ نوشته شده در  دوشنبه هجدهم اردیبهشت 1391ساعت 9:32  توسط نگار  | 

Goodbye my friend...

در نبرد بين روزهاي سخت و انسان هاي سخت، مي گويند اين انسان هاي سخت هستند كه مي مانند، اما كسي نديده چگونه مي مانند، كسي توان ماندن دوباره شان را نسنجيده... اما همين ها گاه براي ماندن، براي يكبار برخواستن هزار هزار بار افتاده اند...

آنها كه مي مانند مي خواهند بسازند، آنها كه مي روند هم مي خواهند بسازند، آنها دنيا را و اين ها دنياي خودشان را... هم آنها كه مي مانند پشيمانند، هم آنها كه مي روند...

كسي آيا مي داند آنها كه مي مانند اميدوارترند يا آنها كه مي روند؟

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:58  توسط نگار  | 

بنويس...

اين مطلب فقط و فقط براي توست، تويي كه مي خوانمت، آرام به گوشه هايي از روحت كه نشانم مي دهي دستي مي كشم... من به تو سر مي زنم، باور كني يا نه، اما من هم نمي دانم چرا آسمان تمام ديوانگيش را در دلتنگي ما ريخت... بگو چگونه برايت بنويسم كه " آمديم نبوديد"...

+ نوشته شده در  شنبه دوم اردیبهشت 1391ساعت 8:49  توسط نگار  | 

ايمان يا اخلاق

مي گفت يه احتماله، اگه باشه كه خوب من ضرر نكردم اگر هم نباشه كه من هيچ شدم و ديگه مهم نيست چه جوري گذروندم، زندگيش رو مي گفت... مي گفت اگه قرار به اينه كه بميرم و نابود بشم و هيچ آخرتي نباشه چه تو اين دنيا تو پر قو بخوابم چه رو كارتون چه فرقي مي كنه... به 206 اس دي سفيد اتوماتش فكر كردم، به لباس هاي مطابق مد روزي كه مي پوشه، به كفشهاي واكس خورده اش... و به كارتونهايي كه در اونها نمي گنجيد، به اون بچه اي فكر كردم كه جلوي پايتخت هي داشت كارتون دوره خودش جمع مي كرد، چند تا كارتون مي تونه اندازه يه 206 گرم نگه داره آدم رو اونم وسط زمستون... حالا مي خواي نابود بشي يا نه، مي خواي بري بهشت يا جهنم، وقتي يكي داره يخ مي زنه، وقتي بارون دل خوشي تو سيل مي شه تو خونه ي يكي، حق داري بگي چه فرقي مي كنه... اما خيلي فرق مي كنه، خيلي فرقه كه زير كولر پشت ميز نشين باشي يا بيل به دست زير آفتاب،  خيلي فرقه كه با پكيج ديواري دستهات رو گرم كني يا اگزوز ماشين، آره آقاي ب حتي بين مردن، نابود شدن، موندن و بهشتي شدن خيلي فرقه...

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و هفتم فروردین 1391ساعت 15:56  توسط نگار  | 

سالهايي كه گذشت

ديشب باز خوابت را ديدم، باز سرشار بودم از حس شكننده اي كه تو تقديمم مي كردي... مانند خوابهاي ترزاي ميلان كوندرا...

امروز صبح باز از خودم كندمت، سرت را از تن جدا كردم و به حال دختر هفده ساله اي كه در سي سالگي زندگي مي كند گريستم..

يك اتفاق ساده، يك اتفاق يكبار مصرف، يك زنجيره به هم پيوسته تا من را در كنار تو قرار دهد... و من كه به سادگي همان اتفاق باور كردم...

اما ديگر نه دختر نوجواني وجود دارد كه زندگي را در عشق خلاصه كرده باشد، نه عشقي كه زندگي را با رنجي لذت بخش همراه كند..

اين من هستم، و لبخندي كه كفه ي ترازوي آينده را سنگين تر كرده است...

+ نوشته شده در  چهارشنبه نهم فروردین 1391ساعت 11:54  توسط نگار  | 

نمي توان برگشت و آغاز خوبي داشت، اما مي توان شروع كرد و پايان خوبي داشت....

+ نوشته شده در  چهارشنبه نوزدهم بهمن 1390ساعت 9:26  توسط نگار  | 

آيا تو يك انتخاب بودي؟

ترديد در انتخاب راه همه عمر رنجمان داد، چون نيك بيانديشي، هر انتخابي هراس آور است، آزادي اي كه راهنمايش هيچ تكليفي نباشد هراس آور است...

فكر مي كنم از "مائده هاي زميني" باشه..

+ نوشته شده در  چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390ساعت 17:42  توسط نگار  |